ی که گفتی جــــــان بده تا باشـــدت آرام جـــــان/جـــــان به غم هایش سپردم نیست آرامـم هنوز

کاش می شد...

کاش می شد لحـظه ای پرواز کرد
حـــــــــرف های تازه را آغــــاز کرد

کاش می شدخالی از تشویش بود
برگ ســــــــــبزی تحفه درویش بود

کاش می شـــــد ناز را دزدید و برد
بوسه را با غنچه هایش چید و برد

کاش تا دل می گرفت و می شکست
عشق می آمد کنارش می نشــست

کاش با هر دل دلی پیوند داشــت
هر نگاهی صد غزل لبخند داشت

کاش من هم یک قناری می شدم
در تب آواز جــــاری می شــــــــدم

بال در بال کــــــــــــــبوتر می زدم
آن طرف ها را کمی سر می زدم

می پریدم تا فراســــــــــــوی خیال
دور می گشتم ز مضمون های کال

طرح هایی تازه بر می داشتم
جای پای خار گل می کاشتم

با قناری ها غزل خوان می شدم
پشت هر آواز پنــــهان می شدم

آی مردم من غریبستانی ام
امتداد لحـــظه ای بارانی ام

شهرمن آن سوتر ازپروانه هاست
در حریم آبی افســـــــانه هاست

شهر من بوی تغـــــــزل می دهد
هر که می آید به او گل می دهد

دشت های سبز و وسعت های ناب
نســــترن نرگــس شــقایق آفــــتاب

باز این اطراف حالم را گرفت
لحظه پرواز بالـــــم را گرفت

می روم آغاز را پیدا کنم
در دل آیینه جایی وا کنم


دعایت می کنم...

 

 

 

دعایت می‌کنم، عاشق شوی روزی
بفهمی زندگی، بی‌عشق نازیباست
دعایت می‌کنم، با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
به لبخندی، تبسم را به لب‌های عزیزی، هدیه فرمایی
بیابی، کهکشانی را درون آسمان تیره شب‌ها
بخوانی نغمه‌ای با مهر
دعایت می‌کنم، در آسمان سینه‌ات
خورشید مهری، رخ بتاباند
دعایت می‌کنم‌، روزی زلال قطره اشکی
بیابد راه چشمت را
سلامی از لبان بسته‌ات، جاری شود با مهر
دعایت می‌کنم، یک شب تو راه خانه خود، گم کنی
با دل بکوبی، کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می‌کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن
فاصله داری
و هنگامی که ابری‌، آسمان را با زمین، پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را، از نوازش‌های بارانی
دعایت می‌کنم
روزی بفهمی، گرچه دوری از خدا
اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می‌کنم، روزی دلت بی‌کینه باشد، بی‌حسد
با عشق
بدانی جای او در سینه‌های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه‌ات را پر کند از نور
ببوسی سجده‌گاه خالق خود را
دعایت می‌کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالی‌ات را پر کنی از حاجت و
با او بگویی:
بی‌تو این معنای بودن، سخت بی‌معناست
دعایت می‌کنم روزی
نسیمی، خوشه اندیشه‌ات را
گرد و خاک غم، بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می‌کنم وقتی به دریا می‌رسی
با موج‌های آبی دریا، به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش، بیاموزی
بسان قاصدک‌ها، با پیامی، نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینان، بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی، بنوشانی
دعایت می‌کنم روزی بفهمی،
در میان هستی بی‌انتها، باید تو می‌بودی
بیابی جای خود را، در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را، به یاد آرد
دعایت می‌کنم عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره‌ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می‌پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ‌کس
دعایت می‌کنم روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله‌بارت را


كيوان شاهبداغي

چاره سازی

 

 

 

منم آن نیازمندی که به تو نیاز دارم

اگر از تو باز مانم ، به که چشم باز دارم ؟

تویی آفتاب و چشمم به جمال توست روشن

غم چون تو نازنینی ، به هزار ناز دارم

به جفا نمودن ِ تو ، ز وفا ت بر نگردم

به وفا نمودن ِ تو ، ز جفا ت باز دارم

گِلِه کردم از تو ، گفتی که بساز چاره خود

منم آن که در غمت ، دل ِ چاره ساز دارم

غم دل چه باز گویم که تو را ملال گیرد

کنم این حدیث کوته ، که غم ِ دراز دارم

 

خدایا بی پناهم ، ز تو جز تو نخواهم

 

خدایا ! عاشقان را با غم عشق آشنا کن

ز غمهای دگر ، غیر از غم عشقت رها کن

تو خود گفتی که در قلب شکسته خانه داری

شکسته قلب من جانا ! به عهد خود وفا کن

خدایا ! بی پناهم ، ز تو جز تو نخواهم

اگر عشقت گناه است ، ببین غرق گناهم

دو دست دعا ، فرا برده ام - به سوی آسمانها

که تا پر کشم ، به باغ غمت - رها در کهکشانها

چو نیلوفر عاشقانه ، چنان می پیچم به پای تو

که سر تا پا عشق بود ، ز هر بندم در هوای تو

به دست یاری ، اگر که نگیری

تو دست ِ دلم را ، دگر که بگیرد ؟

به آه و زاری ، اگر نپذیری

شکسته دلم را ، دگر که پذیرد ؟

خدایا ! عاشقان را با غم عشق آشنا کن

ز غمهای دگر غیر از غم عشقت رها کن

تو خود گفتی که در قلب شکسته خانه داری

شکسته قلب من جانا ! به عهد خود وفا کن

خدایا ! بی پناهم ، ز تو جز تو نخواهم

اگر عشقت گناه است ، ببین غرق گناهم

دو دست دعا ، فرا برده ام - به سوی آسمانها

که تا پر کشم ، به باغ غمت - رها در کهکشانها

به سوی آسمانها

 

 

دلا بسوز...

 

 

دلا بسوز که سوز تو کارها بکند
نیاز نیم شبی دفع صد بلا بکند

 

عتاب یار پری چهره عاشقانه بکش
که یک کرشمه تلافی صد جفا بکند


ز ملک تا ملکوتش حجاب بردارند
هر آن که خدمت جام جهان نما بکند


طبیب عشق مسیحادم است و مشفق لیک
چو درد در تو نبیند که را دوا بکند


تو با خدای خود انداز کار و دل خوش دار
که رحم اگر نکند مدعی خدا بکند


ز بخت خفته ملولم بود که بیداری
به وقت فاتحه صبح یک دعا بکند


بسوخت حافظ و بویی به زلف یار نبرد
مگر دلالت این دولتش صبا بکند
 


 

گاهی...

 

 

 

گاهی گمان نمی کنی ولی می شود

 

گاهی نمی شود که نمی شود که نمی شود

 

گاهـــی هـــــزار دوره دعا بی اجابت است

 

گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود

 

گاهی گدای گدایی و بخت با تو یار نیست

 

گاهی تمام شهر گدای تو می شود ...

 

 

مصلح است و...

 

دزدكی از مارگیری مار برد                   ز ابلهی آن را غنیمت می شمرد

 

وارهید آن مارگیر از زخم مار                مار ُكشت آن دزد خود را زار زار

 

مارگیرش دید پس بشناختش              گفت از جان مار من پرداختش

 

در دعا می خواستی جانم از او           كش بیابم مار بستانم از او

 

شكر حق را كان دعا مردود شد          من زیان پنداشتم آن سود شد

         

بس دعاها كان زیان است و هلاك       وز كرم می نشنود یزدان پاك

       

مصلح است و مصلحت را داند او         کان دعا را باز میگرداند او

"مولوی"

خداوندا ، خداوندا ...

 
خداوندا، خداوندا قرارم باش و یارم باش

جـــهان تاریکی محض است، می‌ترسم کنـــارم باش ...
 
 
 
 
 
 
به درگاهی پناه آورده‌ام کز در نمی‌رانـــــد

که هرکس را که درمانده‌ست سوی خویش می‌خواند

امید اولی که هر زمان او را رها کردم،

امید آخرم شد نام او را تا صدا کردم

خداوندا، خداوندا قرارم باش و یارم باش

جهان تاریکی محض است، می‌ترسم، کنارم باش

اگر گم کرده‌ام در این همه بی‌راهه راهم را

تویی که می‌بری سوی سپیدی‌ها نگاهم را

صدایم می‌کنی وقتی صدایم غیرِ آهی نیست

خطابخشی، به اشک و توبه می‌بخشی گناهم را

خداوندا، خداوندا قرارم باش و یارم باش

جـــهان تاریکی محض است، می‌ترسم کنـــارم باش ...!
 

 

1390....شکر آن را که دگر بار رسیدی به بهار


ز کوی یار می‌آید نسیم باد نوروزی
از این باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی


چو گل گر خرده‌ای داری خدا را صرف عشرت کن
که قارون را غلط‌ها داد سودای زراندوزی

ز جام گل دگر بلبل چنان مست می لعل است
که زد بر چرخ فیروزه صفیر تخت فیروزی

به صحرا رو که از دامن غبار غم بیفشانی
به گلزار آی کز بلبل غزل گفتن بیاموزی


چو امکان خلود ای دل در این فیروزه ایوان نیست
مجال عیش فرصت دان به فیروزی و بهروزی

طریق کام بخشی چیست ترک کام خود کردن
کلاه سروری آن است کز این ترک بردوزی

سخن در پرده می‌گویم چو گل از غنچه بیرون آی
که بیش از پنج روزی نیست حکم میر نوروزی


نوبهار است در آن کوش که خوشدل باشی
که بسی گل بدمد باز و تو در گل باشی


من نگویم که کنون با که نشین و چه بنوش
که تو خود دانی اگر زیرک و عاقل باشی


چنگ در پرده همین می‌دهدت پند ولی
وعظت آن گاه کند سود که قابل باشی


در چمن هر ورقی دفتر حالی دگر است
حیف باشد که ز کار همه غافل باشی

نقد عمرت ببرد غصه دنیا به گزاف
گر شب و روز در این قصه مشکل باشی

گر چه راهیست پر از بیم ز ما تا بر دوست
رفتن آسان بود ار واقف منزل باشی

حافظا گر مدد از بخت بلندت باشد
صید آن شاهد مطبوع شمایل باشی
 

شب اول قبر مجنون


شنیدستم که مجنون جگر خون

چو زد زین دار فانی خیمه بیرون

دم آخر کشید از سینه فریاد

زمین بوسید و لیلی گفت و جان داد

هواداران زمژگان خون فشاندند

کفن کردند و در خاکش نهادند

شب قبر از برای پرسش دین

ملائک آمدند او را به بالین

بکف هر یک عمود آتشینی

که ربت کیست دینت چه دینی است

دلی جویای لیلی از چپ و راست

چو بانگ قم به اذن الله برخاست

چو پرسیدند مَن رَبُک ز آغاز

بجز لیلی نیامد از وی آواز

بگفتا کیست ربت گفت لیلی

که جانم در ره جانش طفیلی

بگفتندش به دینت بود میلی

بگفتا آری آری عشق لیلی

بگفتندش بگو از قبله خویش

بگفت ابروی آن یار وفا کیش

بگفتند از کتاب خود بگو باز

بگفتا نامه آن یار طناز

بگفتندش رسولت کیست ناچار

بگفت آن کس که پیغام آرد از یار

بگفتند از امام خویش می گوی

بگفت آن کس که روی آرد بدان کوی

بگفتند از طریق اعتقادات

بگو از عدل و توحید و معادات

بگفتا هست در توحید این راز

که لیلی را به خوبی نیست انباز

بود عدل آنکه دارم جرم بسیار

از آن هستم به هجرانش گرفتار

بخنده آمدند آن دو فرشته

عمود آتشین در کف گرفته

ندا آمد که دست از وی بدارید

به لیلی در بهشتش وا گذارید

که او را نشئه ای از جانب ماست

که من خود لیلی و او عاشق ماست

شنیدم گفت مجنون دل افکار

ملائک را سپس فرمود آن یار

تو پنداری که من لیلی پرستم

من آن لیلای لیلی می پرستم

کسی را کو به جان عشق آتش افروخت

وفاداری ز مجنون باید آموخت

 

حدیث دوست نگویم مگر به حضرت دوست...

او...تو...من

به حرمت باران...

 

  

فقط آنچه را که تو می خواهی می خواهم...

 


 

هر نفس از جانب دوست میرسدم بشارتی


سوی وصال خویشتن می کندم اشارتی

 

 

کعبه من جمال او میکنمش به دل طواف


اهل صفا کنند سعی بهر چنین زیارتی


"فیض کاشانی"

 


 

محاکمه...

 

نامت چه بود؟ آدم

فرزندکه ؟ من را نه مادری نه پدری، بنویس اولین یتیم عالم خلقت

محل تولد؟ بهشت پاك 

اینك محل سكونت؟ زمین خاك 

آن چیست بر گرده نهادی؟ امانت است  

قدت؟ روزی چنان بلند كه همسایه خدا،اینك به قدر سایه بختم به روی خاك 

اعضاء خانواده؟ حوای خوب و پاك ، قابیل خشمناك ، هابیل زیر خاك 

روز تولدت؟ روز جمعه، به گمانم روز عشق 

رنگت؟ اینك فقط سیاه ، ز شرم چنان گناه 

چشمت؟ رنگی به رنگ بارش باران ، كه ببارد ز آسمان 

وزنت ؟ نه آنچنان سبك كه پرم دئر هوای دوست ... نه آ نچنان وزین كه نشینم بر این خاك 

جنست ؟ نیمی مرا ز خاك ، نیمی دگر خدا 

شغلت ؟ در كار كشت امیدم 

شاكی تو ؟ خدا 

نام وكیل ؟ آن هم خدا 

جرمت؟ یك سیب از درخت وسوسه 

تنها همین ؟ همین !!!!

حكمت؟ تبعید در زمین 

همدست در گناه؟ حوای آشنا 

ترسیده ای؟ كمی 

ز چه؟ كه شوم اسیر خاك 

آیا كسی به ملاقاتت آمده؟ بلی 

كه؟ گاهی فقط خدا  

داری گلایه ای؟ دیگر گلایه نه؟، ولی... 

ولی چه ؟ حكمی چنین آن هم یك گناه!!؟ 

دلتنگ گشته ای ؟ زیاد 

برای كه؟ تنها خدا  

آورده ای سند؟ بلی  

چه ؟ دو قطره اشك  

داری تو ضامنی؟ بلی 

چه كسی ؟تنها كسم خدا 

در آ خرین دفاع؟ می خوانمش كه چنان اجابت كند دعا

 

ذهن ما...

ذهن ما زندان است

ما در آن زنداني

قفل آن را بشکن

در آن را بگشاي

و برون آي ازين دخمه ظلماني

نگشايي گل من

خويش را حبس در آن خواهي کرد

همدم جهل در آن خواهي شد

همدم دانش و دانايي محدوده خويش

و در اين ويراني

همچنان تنگ نظر مي ماني

هر کسي در قفس ذهني خود زنداني است

ذهن بي پنجره دود آلود است

ذهن بي پنجره بي فرجام است

بگشاييم در اين تاريکي روزنه اي

بگذاريم زهر دشت نسيمي بوزد

بگذاريم ز هر موج خروشي بدمد

بگذاريم که هر کوه طنيني فکند

بگذاريم ز هر سوي پيامي برسد

بگشاييم کمي پنجره را

بفرستيم که انديشه هوايي بخورد

و به مهماني عالم برود

گاه عالم را درخود به ضيافت ببريم

بگذاريم به آبادي عالم قدمي

و بنوشيم ز ميخانه هستي قدحي

طعم احساس جهان را بچشيم

و ببخشيم به احساس جهان خاطره اي

ما به افکار جهان درس دهيم

و زافکار جهان مشق کنيم

و به ميراث بشر

دين خود را بدهيم

سهم خود را ببريم

خبري خوش باشيم

و خروسي باشيم

که سحر را به جهان مژده دهيم

نور را هديه کنيم

و بکوشيم جهان

به طراوت و ترنم

تسکين و تسلي برسد

و برويد گل بيداري، دانايي، آبادي

در ذهن زمان

و برويد گل بينايي، صلح، آزادي، عشق

در قلب زمين

ذهن ما باغچه است

گل در آن بايد کاشت

و نکاري گل من

علف هرز در آن مي رويد

زحمت کاشتن يک گل سرخ

کمتر از زحمت برداشتن

هرزگي آن علف است

گل بکاريم بيا

تا مجال علف هرز فراهم نشود

بي گل آرايي ذهن

نازنين ؛

           نازنين ؛

                       نازنين

                      هرگز آدم ، آدم نشود.

 

"مجتبي كاشاني"

ای پادشه خوبان...


ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی
دل بی تو به جان آمد وقت است که بازآیی
دایم گل این بستان شاداب نمی‌ماند
دریاب ضعیفان را در وقت توانایی
دیشب گله زلفش با باد همی‌کردم
گفتا غلطی بگذر زین فکرت سودایی
صد باد صبا این جا با سلسله می‌رقصند
این است حریف ای دل تا باد نپیمایی
مشتاقی و مهجوری دور از تو چنانم کرد
کز دست بخواهد شد پایاب شکیبایی
یا رب به که شاید گفت این نکته که در عالم
رخساره به کس ننمود آن شاهد هرجایی
ساقی چمن گل را بی روی تو رنگی نیست
شمشاد خرامان کن تا باغ بیارایی
ای درد توام درمان در بستر ناکامی
و ای یاد توام مونس در گوشه تنهایی
در دایره قسمت ما نقطه تسلیمیم
لطف آن چه تو اندیشی حکم آن چه تو فرمایی
فکر خود و رای خود در عالم رندی نیست
کفر است در این مذهب خودبینی و خودرایی
زین دایره مینا خونین جگرم می ده
تا حل کنم این مشکل در ساغر مینایی
حافظ شب هجران شد بوی خوش وصل آمد
شادیت مبارک باد ای عاشق شیدایی

شهریار:

ای ماه شب دریا ای چشمه زیبائی
یک چشمه و صد دریا فری و فریبائی
من زشتم و زندانی اما مه رخشنده
در پرده نه زیبنده است با آنهمه زیبائی
افلاک چراغان کن کآفاق همه چشمند
غوغای شبابست و آشوب تماشائی
سیمای تو روحانی در آینه دریاست
ارزانی دریا باد این آینه سیمائی
زرکوب کواکب راخال رخ دریا کن
بنگار چو میناگر این صفحه مینائی
با چنگ خدایان خیز آشفته و شورانگیز
ای زهره شهر آشوب ای شهره به شیدائی
چنگ ابدیت را بر ساز مسیحا زن
گو در نوسان آید ناقوس کلیسائی
چون خواجه تن تنها با سوز تو دمسازم
ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی

 

اگر گم کرده ای ای دل...

 

 مردی با خود زمزمه کرد : خدایا با من حرف بزن یک سار شروع به خواندن کرد اما مرد نشنید .
فریاد برآورد : خدایا با من حرف بزن آذرخش در آسمان غرید اما مرد گوش نکرد
مرد به اطراف خود نگاه کرد و گفت : خدایا بگذار تو را ببینم ستاره ای درخشید
اما مرد ندید.
مرد فریاد کشید : یک معجزه به من نشان بده نوزادی متولد شد اما مرد توجهی نکرد.
پس مرد در نهایت یاس فریاد زد : خدایا مرا لمس کن و بگذار بدانم که اینجا حضور داری.
در همین زمان خداوند پایین آمد و مرد را لمس کرد.
اما مرد پروانه را پراند و به راهش ادامه داد ...


 دلت را خانه ما کن مصفا کردنش با من
به ما درد دل افشا کن مداوا کردنش با من


اگر گم کرده ای ای دل کلید استجابت را
بیا یک لحظه با ما باش پیدا کردنش با من


بیفشان قطره اشکی که من هستم خریدارش
بیاور قطره ای اخلاص و دریا کردنش با من


به من گو حاجت خود را اجابت میکنم آنی
طلب کن آنچه میخواهی مهیا کردنش با من


بیا قبل از وقوع مرگ روشن کن حسابت را
بیاور نیک و بد را جمع ، منها کردنش با من


چو خوردی روزی امروز ما را شکر نعمت کن
غم فردا مخور تامین فردا کردنش با من


به قرآن آیه رحمت فراوان است ای انسان
بخوان این آیه را تفسیر و معنا کردنش با من


اگر عمری گنه کردی مشو نومید از رحمت
تو توبه نامه را بنویس، امضا کردنش با من

گول نعمت را مخور...

امام جعفرصادق(ع):

 

کار خود را بر چهار بنیان استوار ساختم:

 

دانستم عمل مرا کس دیگری انجام نمی دهد پس، تلاش کردم

 

دانستم خدای بر من آگاهست ، پس حیا کردم

 

دانستم روزی مرا دیگری نمی خورد ، پس آرام گرفتم

 

دانستم پایان کار من مرگ است ، پس برای آن آماده شدم.

 

پ.ن۱:   گر شبی در خانه ی جانانه مهمانت کنند

گول نعمت را مخور ، مشغول صاحبخانه باش

"فروغی بسطامی"

 

پ.ن۲:  چون بلبل مست راه در بستان یافت

روی گل و جام باده را خندان یافت

آمد به زبان حال در گوشم گفت:

دریاب که عمر رفته را نتوان یافت

"خیام"

شکر آن را که دگربار رسیدی به بهار

ساقیا سایه ابر است و بهار و لب جوی

 

من نگویم چه کن ار اهل دلی خود تو بگوی

 

بوی یک رنگی از این نقش نمی‌آید خیز

 

 

دلق آلوده صوفی به می ناب بشوی

 

سفله طبع است جهان بر کرمش تکیه مکن

 

 

ای جهان دیده ثبات قدم از سفله مجوی

 

دو نصیحت کنمت بشنو و صد گنج ببر

 

 

از در عیش درآ و به ره عیب مپوی

 

شکر آن را که دگربار رسیدی به بهار

 

 

بیخ نیکی بنشان و ره تحقیق بجوی

 

روی جانان طلبی آینه را قابل ساز

 

 

ور نه هرگز گل و نسرین ندمد ز آهن و روی

 

گوش بگشای که بلبل به فغان می‌گوید

 

 

خواجه تقصیر مفرما گل توفیق ببوی

 

گفتی از حافظ ما بوی ریا می‌آید

 

 

 

آفرین بر نفست باد که خوش بردی بوی

 

نا امیدم مکن از سابقه لطف ازل....

ره میخانه و مسجد کدام است

که هر دو بر من مسکین حرام است

نه در مسجد گذارندم که رندی

نه در میخانه ، کین خمّار خام است

میان مسجد و می خانه راهی ست

غریبم عاشقم آن ره کدامست

مرا کعبه خرابات است و آنجا

حریفم قاضی و ساقی امام است

به میخانه امامی مست خفته ست

نمی دانم که آن ُبت را چه نامست

خِرد مست است و دل مست و جان مست

به سودایت روانِ ، ناتوان مست

ز حد بگذشت مستی های ذرّات

فلک مست و زمین مست و زمان مست

بیا در باغ و شورِ بلبلان بین

سمن مست و چَمن مست ارغوان مست

شراب نابِ رحمت را چه گوئیم

کز او دلداده مست و دلستان مست

ز دنیا تا به عقبا گر ببینی

همه ره کاروان در کاروان مست

جهان مستند و از مستی ندانند

جهان اندر جهان اندر جهان مست

 شیخ احمد جام وانوار

عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت/// که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت

من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش/// هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت

همه کس طالب یارند چه هشیار و چه مست/// همه جا خانه عشق است چه مسجد چه کنشت

سر تسلیم من و خشت در میکده ها /// مدعی گر نکند فهم سخن گو سرو خشت

ناامیدم مکن از سابقه لطف ازل/// تو پس پرده چه دانی که که خوبست و که زشت

نه من از پرده تقوی بدر افتادم و بس/// پدرم نیز بهشت ابد از دست بهشت

حافظا روز اجل گر بکف آری جامی/// یکسر از کوی خرابات برندت به بهشت

آمده ام...

آمده​ام که سر نهم عشق تو را به سر برمآمده​ام چو عقل و جان از همه دیده​ها نهانآمده ام که رهزنم بر سر گنج شه زنمگر شکند دل مرا جان بدهم به دل شکناوست نشسته در نظر من به کجا نظر کنمآنک ز زخم تیر او کوه شکاف می کندگفتم آفتاب را گر ببری تو تاب خودآنک ز تاب روی او نور صفا به دل کشددر هوس خیال او همچو خیال گشته​اماین غزلم جواب آن باده که داشت پیش من ور تو بگوییم که نی نی شکنم شکر برمتا سوی جان و دیدگان مشعله نظر برمآمده​ام که زر برم زر نبرم خبر برمگر ز سرم کله برد من ز میان کمر برماوست گرفته شهر دل من به کجا سفر برمپیش گشادتیر او وای اگر سپر برمتاب تو را چو تب کند گفت بلی اگر برمو آنک ز جوی حسن او آب سوی جگر برموز سر رشک نام او نام رخ قمر برمگفت بخور نمی​خوری پیش کسی دگر برم

گفت اين يک را ببايد خالق يکتا کشيد...

  رندان تشنه لب را آبی نمی دهد کس /// گویی ولی شناسان رفتند ازین ولایت

در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کانجا /// سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت

امام حسین (ع): 

 - عزّت و بى نيازى - هر دو - شتاب زده به دنبال پناهگاهى مى دويدند، چون به توكّل برخورد كردند، آرامش پيدا نموده و آن را پناهگاه خود قرار دادند.

- آن که در کاری که نافرمانی خداست بکوشد امیدش را از دست می دهد و نگرانیها به او رو می آورد.

- بينش و عقل و درك انسان تكميل نمى گردد مگر آن كه - اهل حقّ و صداقت باشد - از حقايق ، تبعيّت و پيروى كند.

- اى فرزند آدم ، بدرستى كه تو مجموعه اى از زمان ها و روزگار هستى ، هر آنچه از آن بگذرد، زمانى از تو فانى و سپرى گشته است - بنابراين لحظات عمرت را غنيمت شمار كه جبران ناپذير است - .

- اى فرزند آدم ، بياد آور آن لحظاتى را كه پدران و فرزندان - و دوستان - تو چگونه در چنگال مرگ قرار گرفتند، آن ها در چه وضعيّت و موقعيّتى بودند و سرانجام به كجا منتهى شدند و كجا رفتند.
و بينديش كه تو نيز همانند آن ها به ايشان خواهى پيوست - پس مواظب اعمال و رفتار خود باش - .

- هركس گره اى از مشكلات مؤ منى باز كند و مشكلش را برطرف نمايد، خداوند متعال مشكلات دنيا و آخرت او را اصلاح مى نمايد.

- اى فرزند آدم ، بياد آور لحظات مرگ و خواب گاه خود را در قبر، همچنين بياد آور كه درپيشگاه خداوند قرار خواهى گرفت و اعضاء و جوارحت بر عليه تو شهادت خواهند داد، در آن روزى كه قدم ها لرزان و لغزان مى باشد.

- توجّه داشته باشيد كه احتياج و مراجعه مردم به شما از نعمت هاى الهى است ، پس نسبت به نعمت ها روى ، بر نگردانيد؛ وگرنه به نقمت و بلا گرفتار خواهد شد.

- هركس خداوند متعال را با صداقت و خلوص ، عبادت و پرستش نمايد؛ خداى متعال او را به بهترين آرزوهايش مى رساند و امور زندگيش را تاءمين مى نمايد.

- چنانچه با گوش خود بشنوم كه شخصى مرا دشنام مى دهد و سپس معذرت خواهى او را بفهمم ، از او مى پذيرم و گذشت مى نمايم ، چون كه پدرم اميرالمؤ منين علىّ عليه السّلام از جدّم رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله روايت نمود: كسى كه پوزش و عذرخواهى ديگران را نپذيرد، بر حوض كوثر وارد نخواهد شد.

- من كشته گريه ها و اشك ها هستم ، هيچ مؤ منى مرا ياد نمى كند مگر آن كه عبرت گرفته و اشك هايش جارى خواهد شد.

 

گفتمش نقاش را نقشي بکش از زندگي /// با قلم نقش حبابي بر لب دريا کشيد 

گفتمش چون مي کشي تصوير مردان خدا /// تک درختي در بيابان يکه و تنها کشيد

 گفتمش نامردمان اين زمان را نقش کن /// عکس يک خنجر ز پشت سر پي مولا کشيد 

گفتمش راهي بکش کان ره رساند مقصدم /// راه عشق و عاشقي , مستي ونجوا را کشيد 

گفتمش تصويري از ليلي ومجنون را بکش /// عکس حيدر در کنار حضرت زهرا کشيد 

گفتمش بر روي کاغذ عشق را تصوير کن /// در بيابان بلا، تصوير يک سقا کشيد 

گفتمش از غربت ومظلومي و محنت بکش /// فکر کرد و چهار قبر خاکي از طه کشيد 

گفتمش سختي و درد وآه گشته حاصلم /// گريه کرد آهي کشيد و زينب کبري کشيد 

گفتمش درد دلم را با که گويم اي رفيق /// عکس مهدي راکشيد و به چه بس زيبا کشيد 

گفتمش ترسيم کن تصويري از روي حسين/// گفت اين يک را ببايد خالق يکتا کشيد

پ.ن۱: حق می داند که در بهداری قرب حسین /// درد ها را بیشتر عباس درمان می کند.

پ.ن۲: گر بود در ماتمی صد نوحه گــــر ///  آه صاحب درد را باشد اثــــر 

 

تو ز خود نرفته بیرون، به کجا رسیده باشی؟

كــه باشـم من؟ مـــرا از من خبـــر كن

چـــه معنی دارد؟ انـــدر خود سفــر كن

از نخستین روز ازل ، همواره یکی بود و یکی نبود و غیر از غایت القصوای همه چیز و همه کس ، هیچ نماند و هر که و هرچه، که بود و هست فقط و فقط بهانه ای هست برای او...

اما باید بهانه و بهانه های زندگی را به درستی شناخت تا بتوان بهانه ای یافت اصیل... و چه پر بها بهانه ای است آن بهانه ای که بواسطه اش  لبخند رضایت را بر چهره دوست بنشانی و آنچنان بهانه ای را طالب باشی که برایت مطلوبی را در پی داشته باشد متعالی...

گویند که آدم ها اگر در زندگی گمشده ای داشته باشند آن گمشده چیزی نیست جز "اطمینان دل" .پس آنچنان بهانه و بهانه هایی را باید خواستار شد که آدمی را در یافتن گمشده اش مدد کند. و بی شک اولین قدم برای شناختن این بهانه چیزی نیست جز درون نگری و نه بیرون نگری !!!

اما در هر برهه ای از زمان ، علومی یافت می شوند که از سایر علوم پیشی می گیرند و چنان جایگاه عظیمی می یابند که دیگر کسی را یارای مقابله با پیشرفت آن نیست...  یکی از این علوم، دیگر شناسیت!!! (آنچه مقصود است سوای از حیطه ی روانشناسی ست)

بی شک این علم را نیز می توان به دنبال سایر دردهای ناخوشایندی که وجود آدم ها را در سیطره خویش فرو برده است ، درد پر دردی  نامید.

همانگونه که اگر آدمی بخواهد دیگران را دوست بدارد در وهله ی اول باید خویشتن خویش را دوست داشته باشد همانگونه نیز برای درک و فهم دیگران باید ابتدا به درک درستی از خویش رسیده باشد .

و یکی از مواقعی که تو در معرض دیگرشناسی قرار می گیری زمانی است که خوشیِ کسانی ، برای تو ناخوشی باشد و تو تنها عمل عظیم و جمیل سکوت را برای انجام داشته باشی ، اینجاست که ناخواسته با این علم شان محکوم می شوی به... و چه بی ارزش محکومی است از جانب این قوم و چه با ارزش محکوم شدنی است از برای حکیم...

يك دَمَك با خود آء ببين چه كسي

از كه دوري و با كه هم نفسي

جورِ كم ، به زِ لطفِ كم باشد

كه نمك بر جراحتم پاشد

جور كم ، بوي لطف آيد از او

لطف كم ، محض جور زايد از او

لطف دلدار اين قدر بايد

كه رقيبي از او به رشك آيد

شيخ بهايی

پس بی شک ، این درد ، یکی از همان دردهایی است که شخص مبتلا به آن را از گمشده اش دورتر می کند.

شاید این درد دیگر شناسی (و نه خودشناسی) هم  یکی دیگر از وارونیات دنیای ما باشد !

پس بهانه های پر بهای زندگی را بشناسیم و در پی شناخت خویشتن خویشتن خویش باشیم... آنچنان شناخت خویشتنی که دیگر بدنبالش من ها و خودهایی نباشد...

و از یاد نبریم:

نامه ای که مسیر و مقصدش را نشناخته باشیم و ندانیم ،هیچ تضمینی به رسیدنش نیست...

********************

نبری گمان که یعنی به خدا رسیده باشی

 تو ز خود نرفته بیرون، به کجا رسیده باشی؟

سـرت ار به چرخ ساید، نخوری فریب عزّت

 کـه همان کف غباری به هـوا رسیده باشی

به هوای خودسریها نروی ز ره ، که چون شمع 

 ســـرِ نــاز تا ببــالد ، ته پـــا رسیده باشی

زدن آینه به سنگت ز هزار صیقل اولی 

 که به زشتی جهانی ز جلا رسیده باشی

خم طرّه اجابت به عروج بی نیازی است 

 تو به وهم خویش دستی به دعا رسیده باشی

برو، ای سپند! امشب سر و برگ ما خموشی است 

 تــو که سوختند سازت به نوا رسیده باشی

نه ترنّمی، نه وجدی، نه تپیدنی، نه جوشی 

 به خُم سپهــر تــا کی میِ نارسیده باشی؟

نگــه جهان نوردی، قدمی ز خود بـــرون آ 

 که ز خویش اگر گذشتی، همه جــا رسیده باشی

ز شکست رنگِ هستی اثر تو "بیدل" این بس 

 که به گوش امتیازی چو صدا رسیده باشی

ابراهیم وار زندگی کن و در زندگی ات معمار کعبه ایمان باش...( سفر عشق)

 

 

اى قوم به حج رفته كجاييد كجاييد

معشوقه همينجاست بياييد بياييد

معشوق تو همسايه ديوار به ديوار

در باديه سرگشته شما در چه هواييد

گر صورت بى صورت معشوق ببينيد

هم خواجه و هم خانه و هم كعبه شماييد

ده بار از آن راه بدان خانه برفتيد

يك بار ازين خانه برين بام برآييد

آن خانه لطيف است نشانهاش بگفتيد

از خواجه آن خانه نشانى بنماييد

يك دسته گل كو؟ اگر آن باغ بديديد

يك گوهر جان كو؟ اگر از بحر خداييد

با اين همه آن رنج شما گنج شما باد

 افسوس كه بر گنج شما پرده شماييد

مولانا

***************************************************************************

ابراهیم وار زندگی کن و در زندگی ات معمار کعبه ایمان باش...

...و تو به حج می روی،.به همراه خلق تا هم خودت را دریابی،هم خلق را و هم خدا را.میروی تا در نمایشی رمزگونه که کارگردانش خداست نقش بازی کنی،نقش آدم را،نقش ابراهیم و هاجر را،نقش اسماعیل و نقش ابلیس را...

برای بازی کردن در این نقش فرقی نمی کند که مرد هستی یا زن،پیری یا جوان،سیاهی یا سفید.مهم نیست که از کدام قبیله ای،از کدام درجه ای...

آنجا نمایشی از قطع همه چیز است برای پیوستن به ابدیت.در آنجا باید تمرین مرگ کنی،مرگی که روزی تو را از میان سایر مخلوقات انتخاب خواهد کرد و تمرین برای روز حساب،روزی که دیگر دستت از عمل کوتاه است،پس اکنون که در دار عمل هستی،خود را برای رحلت به دار حساب آماده کن و به بیانی پیش از آنکه بمیری بمیر!

هنگام موسم حج است و تو باید کدورت هایت را بشویی،حساب هایت را تسویه کنی،حلالیت بطلبی،رابطه هایت را،اندوخته هایت را و...پاک کنی.

موسم است،به میقات برو،چرا که با دوست بزرگ انسان،آنکه تو را انسان آفرید،وعده دیدار داری.

میقات!پشت صحنه نمایش،و تو در اینجا باید لباس عوض کنی، لباسی که تو را پوشانده،نه لباسی که تو آن را پوشیدی.در اینجا باید رنگ ها را بشویی،سپید بپوشی و لباسی را که تو را به نژاد ،ملت،طبقه،قشر، ،درجه و...تقسیم می کند همه را در میقات بریزی. و لباسی را که روزی در آغاز سفرت به سوی خدا خواهی پوشید،اینک در آغاز سفرت به سوی خانه خدا بپوشی.

در میقاتی،نیت می کنی و حج را آغاز می کنی.یعنی می فهمی چه می کنی و چرا می کنی.جامه ات را هم از تن میریزی،خودت را می تکانی،عریان می شوی و به نماز می ایستی،نماز احرام،عرضه خویش در لباس تازه ات بر خدا،یعنی اینکه:ای خدا،اینک من،بنده توام نه بنده طاغوت،نه دیگر در جامه ی گرگ زور،موش سکه پرست ونه... بلکه در هیات انسان،در جامه ای که فردا باید به دیدارت از خاک برخیزم.

و تو در احرامی،در حریمی،راهی حرمی،در زمان حرامی،در جامه ی احرامی و احرام یعنی حرام کردن.اما می دانی احرام چه چیزها را از تو منع می کند؟هر چه تو را به یاد می آورد،هرچه دیگران را از تو جدا می کندو هرچه می پنداشته ای که در زندگی نمی توان ترک کرد.و تو اینک نباید گیاهی را از زمین بکنی،تا صلح را در رابطه ات با طبیعت تمرین کنی،به هیچ جانوری آزار نرسانی،حتی حشره ای حقیر را نکشی و...

و اکنون حج آغاز شده است،حرکت به سوی کعبه،در جامه ی احرام،در حریمی از محرمات،و شتابان به سوی خدا،فریاد لبیک!لبیک!

به حومه مکه می رسی،به منطقه حرم،به منطقه ای که جنگ و تجاوز در انجا حرام است...

در آستانه مسجدالحرامی و کعبه در برابرت!یک صحن وسیع و فقط در وسطش یک مکعب خالی و دیگر هیچ!بر خود می لرزی!...اینجا نه کسی ،نه چیزی برای تماشا.قصر را می فهمی،معبد و آرامگاه را می فهمی،اما اینجا کجاست؟! ناگهان می فهمی که چه خوب،چه خوب که هیچ کس نیست،هیچ چیز نیست،هیچ پدیده ای احساست را به خود نمی گیرد...

بی شک به خانه خودت،به دیار خودت بازگشته ای،چرا که از هر گوشه جهان هم که آمده باشی باید نماز را کامل بخوانی...

در طواف بر گرد کعبه درک می کنی ثبوت ابدی و حرکت ابدی را...

از رکن حجرالاسود باید داخل مطاف شوی،و در مسیر خلق در مدار خدا قرار گیری!در آغاز باید حجرالاسود را با دست راستت لمس کنی و بی درنگ خود را به گرداب بسپاری.این سنگ رمزی از دست راست خداست،و اینگونه تو با خدایت بیعت می کنی و با او هم پیمان می شوی.

و تو هفت بار همچو پرگاری، گرد نقطه عشق،کعبه،می چرخی،هفت بار به یادآوری خلقت جهان!و اکنون باید در مقام ابراهیم دو رکعت نماز بخوانی،بر روی قطعه سنگی با دو رد پا،رد پای ابراهیم.چرا که او پا بر روی این سنگ نهاد و حجرالاسود-سنگ بنای کعبه-را نهاد.اندکی تامل کن،پا جای پای ابراهیم گذاشته ای!!!پس در زنگی ات هم همواره ابراهیم وار زندگی کن و معمار کعبه ایمان باش و در همه حال،در حال گذاردن سنگ بنای عشق ،محبت،گذشت،تلاش،...باش.

اکنون باید آهنگ مسعی کنی،میان دو کوه صفا و مروه.صفا؛دوست داشتن پاک دیگران و مروه؛نهایت مروت و انسانیت. اگر طواف عشق مطلق،رنج بودن،دغدغه

ی آسمان،جستجوی عطش باشد،سعی عقل مطلق است، لذت زیستن،آرامش خاک،جستجوی آب...و حج، جمع ضدین! بشر در طول تاریخ همواره در حل این تضاد است که آیا دنیا یا آخرت؟مادیت یا معنویت؟تکیه بر خدا یا بر خویشتن؟ و خدای ابراهیم به تو می آموزد که هر دو...

سعی یک آموزش است توسط هاجر،سراپا "تسلیم"، اوج معنای "توکل مطلق".

سعی بیانگر زمزمه ای!صدای پای آب،زمزم بیانگر قدرت نیاز و رحمت مهر.یافتن آب به عشق،نه به سعی اما پس از سعی.

اکنون باید کعبه را رها کنی،مکه را پشت سر گذاری و به صحرای عرفات بروی و در پی اش به مشعر و سپس در منی وقوف کنی،وقوف نه به معنای سکون،نه به منای ماندن...بلکه درنگ!

در اینجا سخن از سه سرزمین نیست،عرفات و مشعر و منی ،سه مکان نیست،رمزی از سه مرحله است.عرفات،سخن از شناخت است،مشعر سخن از شعور و منی سخن از عشق است!

عرفات ،بهشت زمین است،چرا که گویند در آغاز زندگی آدمی بر روی خاک،برای نخستین بار آدم و حوا در اینجا یکدیگر را باز شناختند.

خورشید که غروب کرد،عرفات پایان می گیرد،و سپس،وقوف در مشعر و مرحله پس از شناخت،آگاهی.اول شناخت و سپس شعور.بر خلاف آنچه همگان تصور می کنند.

وقوف در عرفات در روز بود و وقوف در مشعر در شب!چرا که عرفات مرحله ی شناخت یک رابطه عینی است،رابطه ذهن با واقعیت خارج،چشم می خواهد و روشنایی. اما شعور،مرحله خودآگاهی است،قدرت فهم است و این یک مساله ذهنی است.

شب مشعر را به تامل در خویش،آسمان مشعر را در جسجوی خدا،و زمین مشعر را در جسجوی سلاح ،منظره شگفتی است. بدان همانگونه که در مشعر باید به جمع آوری سنگ بپردازی و خود را آماده کنی ،باید خود را برای سنگسار کردن خیلی از صفاتت هم آماده سازی...

وقوف دیگر و طولانی ترین و آخرین وقوف،منی است!یعنی ، آرزو،آرمان،ایده آل و منی...، تمنا، عشق! آخرین مرحله پس از مرحله شناخت و شعور!!!

دره منی ، رمی جمرات؛ سه پایگاه پشت سر هم،هر کدام یک بت!و این سه بت،مظهر سه مرحله ابلیسی هستند.در اینجا تمام ذهنت را به ظاهر اعمال مشغول نکن و معانی را نیز دریاب. حج معانی کن ،نه حج مناسک، که حج همه نیت است.در روزه اگر نیت نداشته باشی،به هر حال آثاری از آن را می یابی. در جهاد اگر نیت نداشته باشی،به هر حال یک سربازی. اما در حج اگر نیت نداشته باشی، هیچی.مجموعه حرکاتی که هیچ سودی ندارد. کسی که نفهمد در این مناسک چه می کند،از مکه فقط سوغات آورده است.

پس از رمی آخرین بت، بی درنگ باید قربانی کنی!در اینجا تو ابراهیمی و باید اسماعیلت را با خود اورده باشی،اسماعیلت؛هر چه و هر که تو را نگه می دارد تا نگهش داری...آنچه نمی گذارد تا پیام را بشنوی،آنچه تو را به توجیه و تاویل های مصلحت جویانه می کشاند و عشق به او کور و کرت می کند؛ اسماعیل تو ممکن است خودت باشی،یا خانواده ات، شغلت،ثروتت،مقامت، درجه ات،علمت،زیبایی ات و...تو خود بهتر می دانی که اسماعیلت چیست و کیست !!!

اما اسماعیل ابراهیم ،پسرش بود ،پایان یک قرن رنج،تنها پسر جوان یک پدر پیر،پسری که پدر آمدنش را صد سال انتظار کشیده است.و در اینجا ابراهیم باید انتخاب کند؟یکی را؟خدا را یا خود را؟سود را یا ارزش را؟مصلحت را یا حقیقت را؟...و تو نیز بایدانتخاب کنی!!!

و اسماعیل که به همراه هاجر،با کوفتن پای خود بر زمین تداعی گر اوج معنای

طلب و التماس به درگاه خداست،در اینجا به همراه ابراهیم ،مظهری از صابران و تسلیم شدگان در برابر حق است.

و تو اگر گوسفندی را به جای اسماعیلت ذبح کنی، می شود قربانی، و گرنه ذبح گوسفند برای گوسفند بودنش،کاری جز قصابی نیست.

و اما اینها همه نشانی است و تو خود باید این معانی را در زندگی ات دریابی...باید در انچه کرده ای بیاندیشی ،نه در تامل خلوت های خویش،در جمع خلق. تو را به اینجا آورده اند تا بیاموزندت که دور از خلق، جستجوی بهشت،خودخواهی زشت راهبانه است!

حج را به پایان بردی اما این پایان کار نیست،آغاز است،این همه برای آن بود تا از خدمت خویش به خلق برسی؛اما نه از نان گذشتن برای نام!که برای خدا!این است که گفته اند در موسم بیا تا با جمع امده باشی!که به تنهایی درحرم راه نداری.

و تو ای حاجی! کنون به کجا می روی؟به خانه ات؟ به سوی زندگی؟دنیا؟از حج می روی اما همانگونه که به حج آمده بودی؟؟؟ نه هرگـــــز!!!

کمی بیندیش که در حج چه کردی و در زندگی ات چه باید بکنی؟

خلاصه ای از کتاب تحیلی از مناسک حج؛ نوشته دکتر علی شریعتی

  ******************************

تاکی به تمنای وصال تو یگانه

اشکم شود،از هر مژه چون سیل روانه؟

خواهد به سر آید، شب هجران تو یانه؟

ای تیر غمت را دل عشاق نشانه....

جمعی به تو مشغول و تو غایب ز میانه

رفتم به در صومعه‌ عابد و زاهد

دیدم همه را پیش رخت، راکع و ساجد

در میکده، رهبانم و در صومعه، عابد

گه معتکف دیرم و گه ساکن مسجد

یعنی که تو را می‌طلبم خانه به خانه

روزی که برفتند حریفان پی هر کار

زاهد سوی مسجد شد و من جانب خمار

من یار طلب کردم و او جلوه‌گه یار

حاجی به ره کعبه و من طالب دیدار

او خانه همی جوید و من صاحب خانه

هر در که زنم،صاحب آن خانه تویی تو

هر جا که روم،پرتو کاشانه تویی تو

در میکده و دیر که جانانه تویی تو

مقصود من از کعبه و بتخانه تویی تو

مقصود تویی، کعبه و بتخانه بهانه

بلبل به چمن، زان گل رخسار نشان دید

پروانه در آتش شد و اسرار عیان دید

عارف صفت روی تو در پیر و جوان دید

یعنی همه جا عکس رخ یار توان دید

دیوانه منم، من که روم خانه به خانه

عاقل، به قوانین خرد، راه تو پوید

دیوانه، برون از همه، آیین تو جوید

تا غنچه‌ بشکفته‌ این باغ که بوید

هر کس به زبانی، صفت حمد تو گوید

بلبل به غزلخوانی و قمری به ترانه

بیچاره بهایی که دلش زار غم توست

هر چند که عاصی است، زخیل خدم توست

امید وی از عاطفت دم به دم توست

تقصیر خیالی به امید کرم توست

یعنی که گنه را به از این نیست بهانه

- خیالی - شیخ بهایی

پ .ن۱:هزار بار پياده طواف كعبه كنى/// قبول حق نشود گر دلى بيازارى"مولانا"

پ.ن ۲:به کعبه رفتم و گفتم :تو از خاکی منم خاک. چرا باید به دور تو بگردم؟ ندا آمد تو با پا آمدی باید بگردی.برو با دل بیا تا من  بگردم...

پ.ن۳:  باشد بشود روزی...

 

چو بشنوی...

پنج روزی که در این مرحله فرصت داری

خوش بیاسای زمانی که زمان این همه نیست

چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست
سخن شناس نه‌ای جان من خطا این جاست 
سرم به دنیی و عقبی فرو نمی‌آید
تبارک الله از این فتنه‌ها که در سر ماست 
در اندرون من خسته دل ندانم کیست
که من خموشم و او در فغان و در غوغاست 
دلم ز پرده برون شد کجایی ای مطرب
بنال هان که از این پرده کار ما به نواست 
مرا به کار جهان هرگز التفات نبود
رخ تو در نظر من چنین خوشش آراست 
نخفته‌ام ز خیالی که می‌پزد دل من
خمار صدشبه دارم شرابخانه کجاست 
چنین که صومعه آلوده شد ز خون دلم
گرم به باده بشویید حق به دست شماست 
از آن به دیر مغانم عزیز می‌دارند
که آتشی که نمیرد همیشه در دل ماست 
چه ساز بود که در پرده می‌زد آن مطرب
که رفت عمر و هنوزم دماغ پر ز هواست 
ندای عشق تو دیشب در اندرون دادند
فضای سینه حافظ هنوز پر ز صداست
 

شـــروع کــن...

منم پروردگارت...

خالقت از ذره ای ناچیز

صدایم کن مرا ، آموزگار قادر خود را

قلم را، علم را، من هدیه ات کردم

بخوان ما را ؛ منم معشوق زیبایت

منم نزدیک تر از تو به تو

بخوان ما را ، اینک صدایم کن

رها کن غیر ما را ، سوی ما بازآ

منم پروردگار پاک بی همتا

منم زیبا ، که زیبا بنده ام را دوست می دارم

تو بگشا گوش دل

پروردگارت با تو می گوید...

تو را در بیکران دنیای تنهایان،  

رهایت من نخواهم کرد 

بساط روزی خود را به من بسپار 

رها کن غصه یک لقمه نان و آب را  

تو راه بندگی طی کن عزیزا ، 

من خدایی خوب می دانم  

تو دعوت کن مرا بر خود 

به اشکی، یا خدایی، میهمانم کن 

که من چشمان اشک آلوده ات را دوست می دارم ! 

طلب کن خالق خود را

بجو ما را ، تو خواهی یافت

که عاشق می شوی بر ما و عاشق می شوم بر تو 

که وصل عاشق و معشوق هم 

آهسته می گویم؛ خدایــــی عالمی دارد  

قسم برعاشقان پاک با ایمـــان

قسم بر اسب های خسته در میدان 

تو را در بهترین اوقات آوردم  

قسم بر عصر روشن ، تکیه کن برمن 

قسم بر روز، هنگامی که عالم را بگیرد نور  

قسم بر اختران روشن اما دور  

رهایت من نخواهم کرد  

بخوان مارا  

که می گوید که تو خواندن نمی دانی؟ 

تو بگشا لب. تو غیر از ما، خدای دیگری داری؟؟؟

رها کن غیر ما را  

آشتی کن با خدای خود 

تو غیر از ما چه می جویی؟  

تو با هر کس به جز با ما، چه می گویی؟  

و تو بی من چه داری؟؟؟ 

هیـــچ!!!

هزاران کهکشان و کوه و دریا را 

و خورشید و گیاه و نور و هستی را 

برای جلوه خود آفریدم من  

ولی وقتی تو را من آفریدم  

بر خودم احسنت می گفتم 

تویی زیباتر از خورشید زیبایم 

تویی والاترین مهمان دنیایم 

که دنیا بی تو، چیزی چون تو را ، کم داشت 

تو ای محبوب تر مهمان دنیایم 

نمی خوانی چرا مارا ؟؟؟ 

مگر آیا کسی هم با خدایش قهر می گردد؟ 

هزاران توبــه ات را گرچه بشکستی ببینم ،  

من تو را از درگهم راندم؟  

اگر در روز سختیت خواندی مرا  

اما به روز شادیت، یک لحظه هم یادم نمی کردی  

به رویت بنده من، هیچ آوردم؟؟  

که می ترساندت از من؟  

رها کن آن خدای دور 

آن نامهربان معبود آن مخلوق خود را  

این منم پروردگــار مهربانت، خالقــت ،

اینک صدایم کن مرا ،  

با قطره اشکی به پیش آور دو دست خالی خود را  

با زبان بسته ات کاری ندارم  

لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم  

غریب این زمین خاکیم آیا عزیزم، حاجتی داری؟ 

تو ای از ما کنون برگشته ای ،  

اما کلام آشتی را تو نمی دانی؟ 

ببینم چشم های خیست آیا، گفتــه ای دارند؟  

بخوان ما را بگردان قبله ات را سوی ما 

اینک وضویی کن 

خجالت می کشی از من بگو ،  

جزمن ، کسی دیگر نمی فهمــد 

به نجوایی صدایم کن  

بدان آغوش من باز است   

برای درک آغوشم ؛

شروع کن ، یک قدم با تـــو ...

تمام گام های مانده اش، با مـــن...

 

 

از کفر چو بر گشتی جوینده ایمان باش

آزادی اگر خواهی از عقل گریزان باش
سر خیل مجانین شو سر حلقه طفلان باش

گر با رخ و زلف او داری سر آمیزش
هم صبح جهان آرا هم شام غریبان باش

خواهی نکند خطش از دایره بیرونت
هر حکم که فرماید سر بر خط فرمان باش

هر جا که چنین ترکی با تیر و کمان آید
 آماجگه پیکان آماده قربان باش

دور از خم گیسویش تعظیم برویش کن
 از کفر چو بر گشتی جوینده ایمان باش

با نفس خلاف اندیش یک بار تخلف کن
 یکچند شدی کافر یکچند مسلمان باش

گر کاسته رنجی یک خمکده صهبا نوش
 ور در طلب گنجی یک مرتبه ویران باش

پر کن قدح از شیشه بشکن خم اندیشه
 آتش بزن این بیشه سوزنده شیران باش

چون خنده زند ساقی صهبا خورو خوش دل زی
 چون گریه کند مینا ساغر کش و خندان باش

اکسیر قناعت را سرمایه دستت کن
در عالم درویشی افسرزن و سلطان باش

شمشاد فروغی را در شهر تماشا کن
 آسوده ز بستان شو فارغ ز گلستان باش


فروغی بسطامی

نکو رو تاب مستوری ندارد

در آن خلوت که هستی بی نشان بود

به کنج نیستی عالم نهان بود

وجودی بود از نقش دویی دور

ز گفتگوی مایی و تویی دور

"جمالی" مطلق از قید مظاهر

به نور خویشتن، بر خویش ظاهر

دلارا شاهدی در حجله غیب

مبرا ذات او از تهمت عیب...

رخش ساده ز هر خطی و خالی

ندیده هیچ چشمی زو خیالی

نوای دلبری با خویش می‌ساخت

قمار عاشقی با خویش می‌باخت

ولی زان جا كه حكم خوبرویی است

ز پرده خوبرو در تنگ خویی است

نکو رو تاب مستوری ندارد

چو در بندی سر از روزن برآرد...

چو هر جا هست حسن... این اش تقاضاست

نخست این جنبش از "حسن" ازل خاست

برون زد خیمه ز اقلیم تقدس

تجلی كرد بر آفاق و انفس...

ز هر آیینه‌ای بنمود رویی

به هر جا خاست از وی گفتگویی...

ز ذرات جهان آیینه‌ها ساخت

ز روی خود به هر یك عكس انداخت...

"جمال" اوست هر جا جلوه كرده

ز معشوقان عالم بسته پرده...

به هر پرده كه بینی پردگی اوست

قضا جنبان هر دلبردگی اوست...

دلی كان عاشق خوبان دلجوست

اگر داند وگرنی عاشق اوست

"جامی"