شکر آن را که دگربار رسیدی به بهار

|
ساقیا سایه ابر است و بهار و لب جوی |
من نگویم چه کن ار اهل دلی خود تو بگوی |
|
بوی یک رنگی از این نقش نمیآید خیز |
دلق آلوده صوفی به می ناب بشوی |
|
سفله طبع است جهان بر کرمش تکیه مکن |
ای جهان دیده ثبات قدم از سفله مجوی |
|
دو نصیحت کنمت بشنو و صد گنج ببر |
از در عیش درآ و به ره عیب مپوی |
|
شکر آن را که دگربار رسیدی به بهار |
بیخ نیکی بنشان و ره تحقیق بجوی |
|
روی جانان طلبی آینه را قابل ساز |
ور نه هرگز گل و نسرین ندمد ز آهن و روی |
|
گوش بگشای که بلبل به فغان میگوید |
خواجه تقصیر مفرما گل توفیق ببوی |
|
گفتی از حافظ ما بوی ریا میآید
|
آفرین بر نفست باد که خوش بردی بوی |

+ نوشته شده در جمعه ششم فروردین ۱۳۸۹ ساعت 19:55 توسط بـهــاره
|
نـام و یـاد خـدا آرامبخش دلهـاست