
|
اى قوم به حج رفته كجاييد كجاييد |
|
معشوقه همينجاست بياييد بياييد |
|
معشوق تو همسايه ديوار به ديوار |
|
در باديه سرگشته شما در چه هواييد |
|
گر صورت بى صورت معشوق ببينيد |
|
هم خواجه و هم خانه و هم كعبه شماييد |
|
ده بار از آن راه بدان خانه برفتيد |
|
يك بار ازين خانه برين بام برآييد |
|
آن خانه لطيف است نشانهاش بگفتيد |
|
از خواجه آن خانه نشانى بنماييد |
|
يك دسته گل كو؟ اگر آن باغ بديديد |
|
يك گوهر جان كو؟ اگر از بحر خداييد |
|
با اين همه آن رنج شما گنج شما باد |
|
افسوس كه بر گنج شما پرده شماييد
مولانا |
***************************************************************************
ابراهیم وار زندگی کن و در زندگی ات معمار کعبه ایمان باش...
...و تو به حج می روی،.به همراه خلق تا هم خودت را دریابی،هم خلق را و هم خدا را.میروی تا در نمایشی رمزگونه که کارگردانش خداست نقش بازی کنی،نقش آدم را،نقش ابراهیم و هاجر را،نقش اسماعیل و نقش ابلیس را...
برای بازی کردن در این نقش فرقی نمی کند که مرد هستی یا زن،پیری یا جوان،سیاهی یا سفید.مهم نیست که از کدام قبیله ای،از کدام درجه ای...
آنجا نمایشی از قطع همه چیز است برای پیوستن به ابدیت.در آنجا باید تمرین مرگ کنی،مرگی که روزی تو را از میان سایر مخلوقات انتخاب خواهد کرد و تمرین برای روز حساب،روزی که دیگر دستت از عمل کوتاه است،پس اکنون که در دار عمل هستی،خود را برای رحلت به دار حساب آماده کن و به بیانی پیش از آنکه بمیری بمیر!
هنگام موسم حج است و تو باید کدورت هایت را بشویی،حساب هایت را تسویه کنی،حلالیت بطلبی،رابطه هایت را،اندوخته هایت را و...پاک کنی.
موسم است،به میقات برو،چرا که با دوست بزرگ انسان،آنکه تو را انسان آفرید،وعده دیدار داری.
میقات!پشت صحنه نمایش،و تو در اینجا باید لباس عوض کنی، لباسی که تو را پوشانده،نه لباسی که تو آن را پوشیدی.در اینجا باید رنگ ها را بشویی،سپید بپوشی و لباسی را که تو را به نژاد ،ملت،طبقه،قشر، ،درجه و...تقسیم می کند همه را در میقات بریزی. و لباسی را که روزی در آغاز سفرت به سوی خدا خواهی پوشید،اینک در آغاز سفرت به سوی خانه خدا بپوشی.
در میقاتی،نیت می کنی و حج را آغاز می کنی.یعنی می فهمی چه می کنی و چرا می کنی.جامه ات را هم از تن میریزی،خودت را می تکانی،عریان می شوی و به نماز می ایستی،نماز احرام،عرضه خویش در لباس تازه ات بر خدا،یعنی اینکه:ای خدا،اینک من،بنده توام نه بنده طاغوت،نه دیگر در جامه ی گرگ زور،موش سکه پرست ونه... بلکه در هیات انسان،در جامه ای که فردا باید به دیدارت از خاک برخیزم.
و تو در احرامی،در حریمی،راهی حرمی،در زمان حرامی،در جامه ی احرامی و احرام یعنی حرام کردن.اما می دانی احرام چه چیزها را از تو منع می کند؟هر چه تو را به یاد می آورد،هرچه دیگران را از تو جدا می کندو هرچه می پنداشته ای که در زندگی نمی توان ترک کرد.و تو اینک نباید گیاهی را از زمین بکنی،تا صلح را در رابطه ات با طبیعت تمرین کنی،به هیچ جانوری آزار نرسانی،حتی حشره ای حقیر را نکشی و...
و اکنون حج آغاز شده است،حرکت به سوی کعبه،در جامه ی احرام،در حریمی از محرمات،و شتابان به سوی خدا،فریاد لبیک!لبیک!
به حومه مکه می رسی،به منطقه حرم،به منطقه ای که جنگ و تجاوز در انجا حرام است...
در آستانه مسجدالحرامی و کعبه در برابرت!یک صحن وسیع و فقط در وسطش یک مکعب خالی و دیگر هیچ!بر خود می لرزی!...اینجا نه کسی ،نه چیزی برای تماشا.قصر را می فهمی،معبد و آرامگاه را می فهمی،اما اینجا کجاست؟! ناگهان می فهمی که چه خوب،چه خوب که هیچ کس نیست،هیچ چیز نیست،هیچ پدیده ای احساست را به خود نمی گیرد...
بی شک به خانه خودت،به دیار خودت بازگشته ای،چرا که از هر گوشه جهان هم که آمده باشی باید نماز را کامل بخوانی...
در طواف بر گرد کعبه درک می کنی ثبوت ابدی و حرکت ابدی را...
از رکن حجرالاسود باید داخل مطاف شوی،و در مسیر خلق در مدار خدا قرار گیری!در آغاز باید حجرالاسود را با دست راستت لمس کنی و بی درنگ خود را به گرداب بسپاری.این سنگ رمزی از دست راست خداست،و اینگونه تو با خدایت بیعت می کنی و با او هم پیمان می شوی.
و تو هفت بار همچو پرگاری، گرد نقطه عشق،کعبه،می چرخی،هفت بار به یادآوری خلقت جهان!و اکنون باید در مقام ابراهیم دو رکعت نماز بخوانی،بر روی قطعه سنگی با دو رد پا،رد پای ابراهیم.چرا که او پا بر روی این سنگ نهاد و حجرالاسود-سنگ بنای کعبه-را نهاد.اندکی تامل کن،پا جای پای ابراهیم گذاشته ای!!!پس در زنگی ات هم همواره ابراهیم وار زندگی کن و معمار کعبه ایمان باش و در همه حال،در حال گذاردن سنگ بنای عشق ،محبت،گذشت،تلاش،...باش.
اکنون باید آهنگ مسعی کنی،میان دو کوه صفا و مروه.صفا؛دوست داشتن پاک دیگران و مروه؛نهایت مروت و انسانیت. اگر طواف عشق مطلق،رنج بودن،دغدغه
ی آسمان،جستجوی عطش باشد،سعی عقل مطلق است، لذت زیستن،آرامش خاک،جستجوی آب...و حج، جمع ضدین! بشر در طول تاریخ همواره در حل این تضاد است که آیا دنیا یا آخرت؟مادیت یا معنویت؟تکیه بر خدا یا بر خویشتن؟ و خدای ابراهیم به تو می آموزد که هر دو...
سعی یک آموزش است توسط هاجر،سراپا "تسلیم"، اوج معنای "توکل مطلق".
سعی بیانگر زمزمه ای!صدای پای آب،زمزم بیانگر قدرت نیاز و رحمت مهر.یافتن آب به عشق،نه به سعی اما پس از سعی.
اکنون باید کعبه را رها کنی،مکه را پشت سر گذاری و به صحرای عرفات بروی و در پی اش به مشعر و سپس در منی وقوف کنی،وقوف نه به معنای سکون،نه به منای ماندن...بلکه درنگ!
در اینجا سخن از سه سرزمین نیست،عرفات و مشعر و منی ،سه مکان نیست،رمزی از سه مرحله است.عرفات،سخن از شناخت است،مشعر سخن از شعور و منی سخن از عشق است!
عرفات ،بهشت زمین است،چرا که گویند در آغاز زندگی آدمی بر روی خاک،برای نخستین بار آدم و حوا در اینجا یکدیگر را باز شناختند.
خورشید که غروب کرد،عرفات پایان می گیرد،و سپس،وقوف در مشعر و مرحله پس از شناخت،آگاهی.اول شناخت و سپس شعور.بر خلاف آنچه همگان تصور می کنند.
وقوف در عرفات در روز بود و وقوف در مشعر در شب!چرا که عرفات مرحله ی شناخت یک رابطه عینی است،رابطه ذهن با واقعیت خارج،چشم می خواهد و روشنایی. اما شعور،مرحله خودآگاهی است،قدرت فهم است و این یک مساله ذهنی است.
شب مشعر را به تامل در خویش،آسمان مشعر را در جسجوی خدا،و زمین مشعر را در جسجوی سلاح ،منظره شگفتی است. بدان همانگونه که در مشعر باید به جمع آوری سنگ بپردازی و خود را آماده کنی ،باید خود را برای سنگسار کردن خیلی از صفاتت هم آماده سازی...
وقوف دیگر و طولانی ترین و آخرین وقوف،منی است!یعنی ، آرزو،آرمان،ایده آل و منی...، تمنا، عشق! آخرین مرحله پس از مرحله شناخت و شعور!!!
دره منی ، رمی جمرات؛ سه پایگاه پشت سر هم،هر کدام یک بت!و این سه بت،مظهر سه مرحله ابلیسی هستند.در اینجا تمام ذهنت را به ظاهر اعمال مشغول نکن و معانی را نیز دریاب. حج معانی کن ،نه حج مناسک، که حج همه نیت است.در روزه اگر نیت نداشته باشی،به هر حال آثاری از آن را می یابی. در جهاد اگر نیت نداشته باشی،به هر حال یک سربازی. اما در حج اگر نیت نداشته باشی، هیچی.مجموعه حرکاتی که هیچ سودی ندارد. کسی که نفهمد در این مناسک چه می کند،از مکه فقط سوغات آورده است.
پس از رمی آخرین بت، بی درنگ باید قربانی کنی!در اینجا تو ابراهیمی و باید اسماعیلت را با خود اورده باشی،اسماعیلت؛هر چه و هر که تو را نگه می دارد تا نگهش داری...آنچه نمی گذارد تا پیام را بشنوی،آنچه تو را به توجیه و تاویل های مصلحت جویانه می کشاند و عشق به او کور و کرت می کند؛ اسماعیل تو ممکن است خودت باشی،یا خانواده ات، شغلت،ثروتت،مقامت، درجه ات،علمت،زیبایی ات و...تو خود بهتر می دانی که اسماعیلت چیست و کیست !!!
اما اسماعیل ابراهیم ،پسرش بود ،پایان یک قرن رنج،تنها پسر جوان یک پدر پیر،پسری که پدر آمدنش را صد سال انتظار کشیده است.و در اینجا ابراهیم باید انتخاب کند؟یکی را؟خدا را یا خود را؟سود را یا ارزش را؟مصلحت را یا حقیقت را؟...و تو نیز بایدانتخاب کنی!!!
و اسماعیل که به همراه هاجر،با کوفتن پای خود بر زمین تداعی گر اوج معنای
طلب و التماس به درگاه خداست،در اینجا به همراه ابراهیم ،مظهری از صابران و تسلیم شدگان در برابر حق است.
و تو اگر گوسفندی را به جای اسماعیلت ذبح کنی، می شود قربانی، و گرنه ذبح گوسفند برای گوسفند بودنش،کاری جز قصابی نیست.
و اما اینها همه نشانی است و تو خود باید این معانی را در زندگی ات دریابی...باید در انچه کرده ای بیاندیشی ،نه در تامل خلوت های خویش،در جمع خلق. تو را به اینجا آورده اند تا بیاموزندت که دور از خلق، جستجوی بهشت،خودخواهی زشت راهبانه است!
حج را به پایان بردی اما این پایان کار نیست،آغاز است،این همه برای آن بود تا از خدمت خویش به خلق برسی؛اما نه از نان گذشتن برای نام!که برای خدا!این است که گفته اند در موسم بیا تا با جمع امده باشی!که به تنهایی درحرم راه نداری.
و تو ای حاجی! کنون به کجا می روی؟به خانه ات؟ به سوی زندگی؟دنیا؟از حج می روی اما همانگونه که به حج آمده بودی؟؟؟ نه هرگـــــز!!!
کمی بیندیش که در حج چه کردی و در زندگی ات چه باید بکنی؟
خلاصه ای از کتاب تحیلی از مناسک حج؛ نوشته دکتر علی شریعتی
******************************
تاکی به تمنای وصال تو یگانه
اشکم شود،از هر مژه چون سیل روانه؟
خواهد به سر آید، شب هجران تو یانه؟
ای تیر غمت را دل عشاق نشانه....
جمعی به تو مشغول و تو غایب ز میانه
رفتم به در صومعه عابد و زاهد
دیدم همه را پیش رخت، راکع و ساجد
در میکده، رهبانم و در صومعه، عابد
گه معتکف دیرم و گه ساکن مسجد
یعنی که تو را میطلبم خانه به خانه
روزی که برفتند حریفان پی هر کار
زاهد سوی مسجد شد و من جانب خمار
من یار طلب کردم و او جلوهگه یار
حاجی به ره کعبه و من طالب دیدار
او خانه همی جوید و من صاحب خانه
هر در که زنم،صاحب آن خانه تویی تو
هر جا که روم،پرتو کاشانه تویی تو
در میکده و دیر که جانانه تویی تو
مقصود من از کعبه و بتخانه تویی تو
مقصود تویی، کعبه و بتخانه بهانه
بلبل به چمن، زان گل رخسار نشان دید
پروانه در آتش شد و اسرار عیان دید
عارف صفت روی تو در پیر و جوان دید
یعنی همه جا عکس رخ یار توان دید
دیوانه منم، من که روم خانه به خانه
عاقل، به قوانین خرد، راه تو پوید
دیوانه، برون از همه، آیین تو جوید
تا غنچه بشکفته این باغ که بوید
هر کس به زبانی، صفت حمد تو گوید
بلبل به غزلخوانی و قمری به ترانه
بیچاره بهایی که دلش زار غم توست
هر چند که عاصی است، زخیل خدم توست
امید وی از عاطفت دم به دم توست
تقصیر خیالی به امید کرم توست
یعنی که گنه را به از این نیست بهانه
- خیالی - شیخ بهایی
پ .ن۱:هزار بار پياده طواف كعبه كنى/// قبول حق نشود گر دلى بيازارى"مولانا"
پ.ن ۲:به کعبه رفتم و گفتم :تو از خاکی منم خاک. چرا باید به دور تو بگردم؟ ندا آمد تو با پا آمدی باید بگردی.برو با دل بیا تا من بگردم...
پ.ن۳: باشد بشود روزی...