تو ز خود نرفته بیرون، به کجا رسیده باشی؟

كــه باشـم من؟ مـــرا از من خبـــر كن

چـــه معنی دارد؟ انـــدر خود سفــر كن

از نخستین روز ازل ، همواره یکی بود و یکی نبود و غیر از غایت القصوای همه چیز و همه کس ، هیچ نماند و هر که و هرچه، که بود و هست فقط و فقط بهانه ای هست برای او...

اما باید بهانه و بهانه های زندگی را به درستی شناخت تا بتوان بهانه ای یافت اصیل... و چه پر بها بهانه ای است آن بهانه ای که بواسطه اش  لبخند رضایت را بر چهره دوست بنشانی و آنچنان بهانه ای را طالب باشی که برایت مطلوبی را در پی داشته باشد متعالی...

گویند که آدم ها اگر در زندگی گمشده ای داشته باشند آن گمشده چیزی نیست جز "اطمینان دل" .پس آنچنان بهانه و بهانه هایی را باید خواستار شد که آدمی را در یافتن گمشده اش مدد کند. و بی شک اولین قدم برای شناختن این بهانه چیزی نیست جز درون نگری و نه بیرون نگری !!!

اما در هر برهه ای از زمان ، علومی یافت می شوند که از سایر علوم پیشی می گیرند و چنان جایگاه عظیمی می یابند که دیگر کسی را یارای مقابله با پیشرفت آن نیست...  یکی از این علوم، دیگر شناسیت!!! (آنچه مقصود است سوای از حیطه ی روانشناسی ست)

بی شک این علم را نیز می توان به دنبال سایر دردهای ناخوشایندی که وجود آدم ها را در سیطره خویش فرو برده است ، درد پر دردی  نامید.

همانگونه که اگر آدمی بخواهد دیگران را دوست بدارد در وهله ی اول باید خویشتن خویش را دوست داشته باشد همانگونه نیز برای درک و فهم دیگران باید ابتدا به درک درستی از خویش رسیده باشد .

و یکی از مواقعی که تو در معرض دیگرشناسی قرار می گیری زمانی است که خوشیِ کسانی ، برای تو ناخوشی باشد و تو تنها عمل عظیم و جمیل سکوت را برای انجام داشته باشی ، اینجاست که ناخواسته با این علم شان محکوم می شوی به... و چه بی ارزش محکومی است از جانب این قوم و چه با ارزش محکوم شدنی است از برای حکیم...

يك دَمَك با خود آء ببين چه كسي

از كه دوري و با كه هم نفسي

جورِ كم ، به زِ لطفِ كم باشد

كه نمك بر جراحتم پاشد

جور كم ، بوي لطف آيد از او

لطف كم ، محض جور زايد از او

لطف دلدار اين قدر بايد

كه رقيبي از او به رشك آيد

شيخ بهايی

پس بی شک ، این درد ، یکی از همان دردهایی است که شخص مبتلا به آن را از گمشده اش دورتر می کند.

شاید این درد دیگر شناسی (و نه خودشناسی) هم  یکی دیگر از وارونیات دنیای ما باشد !

پس بهانه های پر بهای زندگی را بشناسیم و در پی شناخت خویشتن خویشتن خویش باشیم... آنچنان شناخت خویشتنی که دیگر بدنبالش من ها و خودهایی نباشد...

و از یاد نبریم:

نامه ای که مسیر و مقصدش را نشناخته باشیم و ندانیم ،هیچ تضمینی به رسیدنش نیست...

********************

نبری گمان که یعنی به خدا رسیده باشی

 تو ز خود نرفته بیرون، به کجا رسیده باشی؟

سـرت ار به چرخ ساید، نخوری فریب عزّت

 کـه همان کف غباری به هـوا رسیده باشی

به هوای خودسریها نروی ز ره ، که چون شمع 

 ســـرِ نــاز تا ببــالد ، ته پـــا رسیده باشی

زدن آینه به سنگت ز هزار صیقل اولی 

 که به زشتی جهانی ز جلا رسیده باشی

خم طرّه اجابت به عروج بی نیازی است 

 تو به وهم خویش دستی به دعا رسیده باشی

برو، ای سپند! امشب سر و برگ ما خموشی است 

 تــو که سوختند سازت به نوا رسیده باشی

نه ترنّمی، نه وجدی، نه تپیدنی، نه جوشی 

 به خُم سپهــر تــا کی میِ نارسیده باشی؟

نگــه جهان نوردی، قدمی ز خود بـــرون آ 

 که ز خویش اگر گذشتی، همه جــا رسیده باشی

ز شکست رنگِ هستی اثر تو "بیدل" این بس 

 که به گوش امتیازی چو صدا رسیده باشی

ابراهیم وار زندگی کن و در زندگی ات معمار کعبه ایمان باش...( سفر عشق)

 

 

اى قوم به حج رفته كجاييد كجاييد

معشوقه همينجاست بياييد بياييد

معشوق تو همسايه ديوار به ديوار

در باديه سرگشته شما در چه هواييد

گر صورت بى صورت معشوق ببينيد

هم خواجه و هم خانه و هم كعبه شماييد

ده بار از آن راه بدان خانه برفتيد

يك بار ازين خانه برين بام برآييد

آن خانه لطيف است نشانهاش بگفتيد

از خواجه آن خانه نشانى بنماييد

يك دسته گل كو؟ اگر آن باغ بديديد

يك گوهر جان كو؟ اگر از بحر خداييد

با اين همه آن رنج شما گنج شما باد

 افسوس كه بر گنج شما پرده شماييد

مولانا

***************************************************************************

ابراهیم وار زندگی کن و در زندگی ات معمار کعبه ایمان باش...

...و تو به حج می روی،.به همراه خلق تا هم خودت را دریابی،هم خلق را و هم خدا را.میروی تا در نمایشی رمزگونه که کارگردانش خداست نقش بازی کنی،نقش آدم را،نقش ابراهیم و هاجر را،نقش اسماعیل و نقش ابلیس را...

برای بازی کردن در این نقش فرقی نمی کند که مرد هستی یا زن،پیری یا جوان،سیاهی یا سفید.مهم نیست که از کدام قبیله ای،از کدام درجه ای...

آنجا نمایشی از قطع همه چیز است برای پیوستن به ابدیت.در آنجا باید تمرین مرگ کنی،مرگی که روزی تو را از میان سایر مخلوقات انتخاب خواهد کرد و تمرین برای روز حساب،روزی که دیگر دستت از عمل کوتاه است،پس اکنون که در دار عمل هستی،خود را برای رحلت به دار حساب آماده کن و به بیانی پیش از آنکه بمیری بمیر!

هنگام موسم حج است و تو باید کدورت هایت را بشویی،حساب هایت را تسویه کنی،حلالیت بطلبی،رابطه هایت را،اندوخته هایت را و...پاک کنی.

موسم است،به میقات برو،چرا که با دوست بزرگ انسان،آنکه تو را انسان آفرید،وعده دیدار داری.

میقات!پشت صحنه نمایش،و تو در اینجا باید لباس عوض کنی، لباسی که تو را پوشانده،نه لباسی که تو آن را پوشیدی.در اینجا باید رنگ ها را بشویی،سپید بپوشی و لباسی را که تو را به نژاد ،ملت،طبقه،قشر، ،درجه و...تقسیم می کند همه را در میقات بریزی. و لباسی را که روزی در آغاز سفرت به سوی خدا خواهی پوشید،اینک در آغاز سفرت به سوی خانه خدا بپوشی.

در میقاتی،نیت می کنی و حج را آغاز می کنی.یعنی می فهمی چه می کنی و چرا می کنی.جامه ات را هم از تن میریزی،خودت را می تکانی،عریان می شوی و به نماز می ایستی،نماز احرام،عرضه خویش در لباس تازه ات بر خدا،یعنی اینکه:ای خدا،اینک من،بنده توام نه بنده طاغوت،نه دیگر در جامه ی گرگ زور،موش سکه پرست ونه... بلکه در هیات انسان،در جامه ای که فردا باید به دیدارت از خاک برخیزم.

و تو در احرامی،در حریمی،راهی حرمی،در زمان حرامی،در جامه ی احرامی و احرام یعنی حرام کردن.اما می دانی احرام چه چیزها را از تو منع می کند؟هر چه تو را به یاد می آورد،هرچه دیگران را از تو جدا می کندو هرچه می پنداشته ای که در زندگی نمی توان ترک کرد.و تو اینک نباید گیاهی را از زمین بکنی،تا صلح را در رابطه ات با طبیعت تمرین کنی،به هیچ جانوری آزار نرسانی،حتی حشره ای حقیر را نکشی و...

و اکنون حج آغاز شده است،حرکت به سوی کعبه،در جامه ی احرام،در حریمی از محرمات،و شتابان به سوی خدا،فریاد لبیک!لبیک!

به حومه مکه می رسی،به منطقه حرم،به منطقه ای که جنگ و تجاوز در انجا حرام است...

در آستانه مسجدالحرامی و کعبه در برابرت!یک صحن وسیع و فقط در وسطش یک مکعب خالی و دیگر هیچ!بر خود می لرزی!...اینجا نه کسی ،نه چیزی برای تماشا.قصر را می فهمی،معبد و آرامگاه را می فهمی،اما اینجا کجاست؟! ناگهان می فهمی که چه خوب،چه خوب که هیچ کس نیست،هیچ چیز نیست،هیچ پدیده ای احساست را به خود نمی گیرد...

بی شک به خانه خودت،به دیار خودت بازگشته ای،چرا که از هر گوشه جهان هم که آمده باشی باید نماز را کامل بخوانی...

در طواف بر گرد کعبه درک می کنی ثبوت ابدی و حرکت ابدی را...

از رکن حجرالاسود باید داخل مطاف شوی،و در مسیر خلق در مدار خدا قرار گیری!در آغاز باید حجرالاسود را با دست راستت لمس کنی و بی درنگ خود را به گرداب بسپاری.این سنگ رمزی از دست راست خداست،و اینگونه تو با خدایت بیعت می کنی و با او هم پیمان می شوی.

و تو هفت بار همچو پرگاری، گرد نقطه عشق،کعبه،می چرخی،هفت بار به یادآوری خلقت جهان!و اکنون باید در مقام ابراهیم دو رکعت نماز بخوانی،بر روی قطعه سنگی با دو رد پا،رد پای ابراهیم.چرا که او پا بر روی این سنگ نهاد و حجرالاسود-سنگ بنای کعبه-را نهاد.اندکی تامل کن،پا جای پای ابراهیم گذاشته ای!!!پس در زنگی ات هم همواره ابراهیم وار زندگی کن و معمار کعبه ایمان باش و در همه حال،در حال گذاردن سنگ بنای عشق ،محبت،گذشت،تلاش،...باش.

اکنون باید آهنگ مسعی کنی،میان دو کوه صفا و مروه.صفا؛دوست داشتن پاک دیگران و مروه؛نهایت مروت و انسانیت. اگر طواف عشق مطلق،رنج بودن،دغدغه

ی آسمان،جستجوی عطش باشد،سعی عقل مطلق است، لذت زیستن،آرامش خاک،جستجوی آب...و حج، جمع ضدین! بشر در طول تاریخ همواره در حل این تضاد است که آیا دنیا یا آخرت؟مادیت یا معنویت؟تکیه بر خدا یا بر خویشتن؟ و خدای ابراهیم به تو می آموزد که هر دو...

سعی یک آموزش است توسط هاجر،سراپا "تسلیم"، اوج معنای "توکل مطلق".

سعی بیانگر زمزمه ای!صدای پای آب،زمزم بیانگر قدرت نیاز و رحمت مهر.یافتن آب به عشق،نه به سعی اما پس از سعی.

اکنون باید کعبه را رها کنی،مکه را پشت سر گذاری و به صحرای عرفات بروی و در پی اش به مشعر و سپس در منی وقوف کنی،وقوف نه به معنای سکون،نه به منای ماندن...بلکه درنگ!

در اینجا سخن از سه سرزمین نیست،عرفات و مشعر و منی ،سه مکان نیست،رمزی از سه مرحله است.عرفات،سخن از شناخت است،مشعر سخن از شعور و منی سخن از عشق است!

عرفات ،بهشت زمین است،چرا که گویند در آغاز زندگی آدمی بر روی خاک،برای نخستین بار آدم و حوا در اینجا یکدیگر را باز شناختند.

خورشید که غروب کرد،عرفات پایان می گیرد،و سپس،وقوف در مشعر و مرحله پس از شناخت،آگاهی.اول شناخت و سپس شعور.بر خلاف آنچه همگان تصور می کنند.

وقوف در عرفات در روز بود و وقوف در مشعر در شب!چرا که عرفات مرحله ی شناخت یک رابطه عینی است،رابطه ذهن با واقعیت خارج،چشم می خواهد و روشنایی. اما شعور،مرحله خودآگاهی است،قدرت فهم است و این یک مساله ذهنی است.

شب مشعر را به تامل در خویش،آسمان مشعر را در جسجوی خدا،و زمین مشعر را در جسجوی سلاح ،منظره شگفتی است. بدان همانگونه که در مشعر باید به جمع آوری سنگ بپردازی و خود را آماده کنی ،باید خود را برای سنگسار کردن خیلی از صفاتت هم آماده سازی...

وقوف دیگر و طولانی ترین و آخرین وقوف،منی است!یعنی ، آرزو،آرمان،ایده آل و منی...، تمنا، عشق! آخرین مرحله پس از مرحله شناخت و شعور!!!

دره منی ، رمی جمرات؛ سه پایگاه پشت سر هم،هر کدام یک بت!و این سه بت،مظهر سه مرحله ابلیسی هستند.در اینجا تمام ذهنت را به ظاهر اعمال مشغول نکن و معانی را نیز دریاب. حج معانی کن ،نه حج مناسک، که حج همه نیت است.در روزه اگر نیت نداشته باشی،به هر حال آثاری از آن را می یابی. در جهاد اگر نیت نداشته باشی،به هر حال یک سربازی. اما در حج اگر نیت نداشته باشی، هیچی.مجموعه حرکاتی که هیچ سودی ندارد. کسی که نفهمد در این مناسک چه می کند،از مکه فقط سوغات آورده است.

پس از رمی آخرین بت، بی درنگ باید قربانی کنی!در اینجا تو ابراهیمی و باید اسماعیلت را با خود اورده باشی،اسماعیلت؛هر چه و هر که تو را نگه می دارد تا نگهش داری...آنچه نمی گذارد تا پیام را بشنوی،آنچه تو را به توجیه و تاویل های مصلحت جویانه می کشاند و عشق به او کور و کرت می کند؛ اسماعیل تو ممکن است خودت باشی،یا خانواده ات، شغلت،ثروتت،مقامت، درجه ات،علمت،زیبایی ات و...تو خود بهتر می دانی که اسماعیلت چیست و کیست !!!

اما اسماعیل ابراهیم ،پسرش بود ،پایان یک قرن رنج،تنها پسر جوان یک پدر پیر،پسری که پدر آمدنش را صد سال انتظار کشیده است.و در اینجا ابراهیم باید انتخاب کند؟یکی را؟خدا را یا خود را؟سود را یا ارزش را؟مصلحت را یا حقیقت را؟...و تو نیز بایدانتخاب کنی!!!

و اسماعیل که به همراه هاجر،با کوفتن پای خود بر زمین تداعی گر اوج معنای

طلب و التماس به درگاه خداست،در اینجا به همراه ابراهیم ،مظهری از صابران و تسلیم شدگان در برابر حق است.

و تو اگر گوسفندی را به جای اسماعیلت ذبح کنی، می شود قربانی، و گرنه ذبح گوسفند برای گوسفند بودنش،کاری جز قصابی نیست.

و اما اینها همه نشانی است و تو خود باید این معانی را در زندگی ات دریابی...باید در انچه کرده ای بیاندیشی ،نه در تامل خلوت های خویش،در جمع خلق. تو را به اینجا آورده اند تا بیاموزندت که دور از خلق، جستجوی بهشت،خودخواهی زشت راهبانه است!

حج را به پایان بردی اما این پایان کار نیست،آغاز است،این همه برای آن بود تا از خدمت خویش به خلق برسی؛اما نه از نان گذشتن برای نام!که برای خدا!این است که گفته اند در موسم بیا تا با جمع امده باشی!که به تنهایی درحرم راه نداری.

و تو ای حاجی! کنون به کجا می روی؟به خانه ات؟ به سوی زندگی؟دنیا؟از حج می روی اما همانگونه که به حج آمده بودی؟؟؟ نه هرگـــــز!!!

کمی بیندیش که در حج چه کردی و در زندگی ات چه باید بکنی؟

خلاصه ای از کتاب تحیلی از مناسک حج؛ نوشته دکتر علی شریعتی

  ******************************

تاکی به تمنای وصال تو یگانه

اشکم شود،از هر مژه چون سیل روانه؟

خواهد به سر آید، شب هجران تو یانه؟

ای تیر غمت را دل عشاق نشانه....

جمعی به تو مشغول و تو غایب ز میانه

رفتم به در صومعه‌ عابد و زاهد

دیدم همه را پیش رخت، راکع و ساجد

در میکده، رهبانم و در صومعه، عابد

گه معتکف دیرم و گه ساکن مسجد

یعنی که تو را می‌طلبم خانه به خانه

روزی که برفتند حریفان پی هر کار

زاهد سوی مسجد شد و من جانب خمار

من یار طلب کردم و او جلوه‌گه یار

حاجی به ره کعبه و من طالب دیدار

او خانه همی جوید و من صاحب خانه

هر در که زنم،صاحب آن خانه تویی تو

هر جا که روم،پرتو کاشانه تویی تو

در میکده و دیر که جانانه تویی تو

مقصود من از کعبه و بتخانه تویی تو

مقصود تویی، کعبه و بتخانه بهانه

بلبل به چمن، زان گل رخسار نشان دید

پروانه در آتش شد و اسرار عیان دید

عارف صفت روی تو در پیر و جوان دید

یعنی همه جا عکس رخ یار توان دید

دیوانه منم، من که روم خانه به خانه

عاقل، به قوانین خرد، راه تو پوید

دیوانه، برون از همه، آیین تو جوید

تا غنچه‌ بشکفته‌ این باغ که بوید

هر کس به زبانی، صفت حمد تو گوید

بلبل به غزلخوانی و قمری به ترانه

بیچاره بهایی که دلش زار غم توست

هر چند که عاصی است، زخیل خدم توست

امید وی از عاطفت دم به دم توست

تقصیر خیالی به امید کرم توست

یعنی که گنه را به از این نیست بهانه

- خیالی - شیخ بهایی

پ .ن۱:هزار بار پياده طواف كعبه كنى/// قبول حق نشود گر دلى بيازارى"مولانا"

پ.ن ۲:به کعبه رفتم و گفتم :تو از خاکی منم خاک. چرا باید به دور تو بگردم؟ ندا آمد تو با پا آمدی باید بگردی.برو با دل بیا تا من  بگردم...

پ.ن۳:  باشد بشود روزی...

 

هان مشو نومید چون واقف نه ای از سرّ غیب...(خودنوشت2)

هان مشو نومید چون واقف نه ای از سرّ غیب

باشد اندر پرده بازی های پنهان، غم مخور

یکی ازپر دردترین دردهای آدمی ناامیدیست و ناامیدی نیز خود زاییده ناآگاهی ست و آنچه ناآگاهی به همراه دارد ، تعقل نکردن در کار جهان است و آنچه آدمی را از تعقل کردن غافل می کند ، پرداختن صرف به امورات قبل از غروب است و آنچه همه و همه اینها را زایل می کند باور است و توکل...

آری... ناامیدی و کوته بینی گاهی می تواند آنچنان در وجود آدمی رخنه کند و او را به پست ترین پستی ها بکشاند که گویی در منجلاب ترین منجلاب های دنیا هم یافت نمی شود...کم نیستند آنهایی که همه چیز را پرداخته دست خود می بینند و  به همه چیز سطحی می نگرند ...

چرا که اکثر آدم ها از روی عادت زندگی می کنند... به گونه ای که از همه آنچه که نیاز به پرداختن دارد، غافل می شوند...و حتی از خودشان هم غافل می شوند...

"و از آنانی مباشید که خدا را از یاد بردند و خداوند هم خودشان را از یادشان برد.(۱۹حشر)"

چه فقیرند آنها که بسیار دارند اما پناه و امیدی ندارند و چه غنی اند آنهایی که تنها ریسمان زندگی شان را چنان محکم کرده اند که حتی شدیدترین بادها هم نمی تواند آنها را از هم بگسلد... آنان کسانی هستند که نسبت به او مسئولند چرا که آنان اهلی شده ی معبودند... و در برابر تمام ناملایمات صبر و شکیبایی پیشه می کنند...

و آنتوان دوسنت اگزوپری چه ماهرانه گفت از اهلی شدن که اگر آدم ها نسبت به چیزی اهلی شوند نسبت به آن مسئولند و بعد از آن هر پدیده ای حتی اگر قبلا" برایشان خوشایند نبوده  جمالی می شود از او... در آنجا که از زبان یکی از شخصیت های داستان به "شاهزاده کوچک" می گوید:

"آن گندمزار را می بینی ؟ برای من که نان نمی خورم گندم چیز بی فایده ای است.پس گندمزار هم مرا به یاد چیزی نمی اندازد.اما موهای تو رنگ طلا است. پس هر وقت اهلیم کردی محشر می شود ! گندم که طلایی رنگ است مرا به یاد تو می اندازد و صدای باد را هم که در گندمزار می پیچد دوست خواهم داشت."

آری... اینجاست که هر گونه تلخی و خوبی و بدی برای اهلی شدگان جلوه ای دیگر می یابد  چرا که آنان رضایت دوست را بر هر امری مقدم می دارند و هرگز هم از رحمت او ناامید نمی گردند...

و چه مستی مستانه ای است و چه شادمانی شعفناکی است آن هنگام که غم فقط و فقط از برای او باشد...نه از برای آنچه که خود نیز از برای اوست...

آیا ما آدم ها هم نسبت به آنچه که شایستگی اش را دارد اهلی شده ایم؟؟؟

باشد که حداقل نااهل نمیریم...

 

از نسیــمی دفتـــر ایـام بــر هــم می خورد

از ورق گــردانی لیــل و نهــار اندیشــه کــن

 

گاهی آدمی را برای رسیدن به جواب سوالی باید...(خود نوشت1)

http://upload.iranvij.ir/images/se3zxz3tnd2zw7c1oyn.jpg


زندگی همانند جـــاده ای ست با ابتــدا و انتــهایی( از او و به او )،که مسیرهایش را آدمی انتخاب می کند با آنچه اندرون ذهن خود دارد... و اینگونه راهی را بر می گزیند...و سرانجام افکارش منزلی از منازل را برایش رقم خواهد زد...

یادمان باشد که جاده ی زندگی ، گذرگاههای تنگی هم دارد...

یادمان باشد که بعضی ها زود می رسند و بعضی ها کمی دیر تر...

مهم نیست که ما کی خواهیم رسید بلکه مهم این است که چگونه می رسیم و چگونه این مسیر را طی می کنیم...

یادمان باشد که در گذر ازین گذرگاه ، آسمان دل آدمی گاهی هم شرجی می شود پس امیدش باید ، صبرش باید ، توکلش باید ...

یادمان باشد که هرگز در گذر ایام غرق نشویم و بدانیم که داشتن یک صفت خوب برای همیشه بسی ارزنده تر است از بیشتر داشتنش در زمان محدودی. و به عبارتی داشتن یک صفت پسندیده برای همیشه خوب است هر چند اندک...

در جاده ی بی بازگشت زندگی ، هر لحظه ای که سپری شد هرگز باز نمی گردد و تو را یارای قدم نهادن به عقب نیست و از گذشته فقط و فقط باید آموخت و آموخت...  یادمان باشد که زمان هرگز بخاطر من و تو توقف نخواهد کرد...

دانه ای که در دل خاک پنهان گشته ، هم می تواند این قابلیت را پیدا کند که رشد و نمو کند و به سر حد خود برسد و هم می تواند در همان تنگنا باقی بماند.فکر و اندیشه هم اگر فراخ نیابد ، می ماند و ماندن ذهن چیزی نیست جز خاموشی روح...

همه ی آدم ها با فقری ظاهری می میرند اما درونشان می تواند غنی باشد، درونی که سرشار است از بصیرت ، یقین ، علم ، حکمت، خود آگاهی، ایمان ، عمل و صداقت ...

...آری...باید همواره با خود هم صادق بود و از خاطر نبرد که صداقت تنها و تنها در کلام منحصر نمی شود.بی شک اگر آدمی را صداقت در فکر، صداقت در نگاه ، صداقت در عمل نباشد صداقت در کلام هم نخواهد بود...

گاهی آدمی برای اینکه پر شود ، اول از همه باید خالی شود ، خالی از حرص و آز ، خالی از حسادت و طمع و خالی از... به درون خویش سری بزنیم و بدانیم طعامی را که ارزنده باشد در هر ظرف ناشایسته ای نخواهند گذارد... 

براستی که عزیزترین ها را باید به عزیزترین چیزها مشغول کرد و بنده عزیز است و برگزیده ، پس تا زمانی باقیست بنگریم که به چه مشغولیم...براستی شاید طلوع خورشید امروز برایمان آخرین طلوع باشد...

نشانه هایش در سراسر گیتی جاریست  اما به شرطی... تامل آدمی...آری ...آدمی را تامل باید تا بتواند در این اقیانوس هستی نظری بیفکند.و بداند که او  در هر جایی که بخواهد هست و همواره همراه ماست حتی نزدیکتر از او به او، و بداند که آسمان با همه گستردگی اش ، زمین با همه آنچه که در خود دارد و با همه بشرهایش و با همه ی انسان هایش دلالتی بر اویند... براستی که او " هوالباطن" است و  "هوالظاهر" ...پس اندکی تامل باید...

و نباید از خاطر برد که بین کفتر و کفتار ، بین رحیم و رجیم ، بین باخدایی و ناخدایی تفاوتی ست بس عظیم... 

و اینگونه آدمی را راهیست برای شناخت... و آرامش خیال... چرا که تنها با یاد اوست که دلها آرام می گیرد...بخاطر بسپاریم که آرامش به معنای ماندن و راکد بودن نیست بلکه آرامشی است همراه با شور و شعف.چرا که آبهای راکد هرچند که آرام اند ولی بسیار  متعفنندو حال آنکه، آب جویبارها در گذر از سنگلاخ ها زلال می شوند...

و  این کوششی بیهوده است اگر آدمی آرامش را در جایی جز درون خویش جستجو کند.چرا که در این دنیا همه چیز و همه کس وسیله اند ... فقط وسیله ای برای رسیدن...

نباید خویش را در درون خویش گم کرد . باید ناجی دل خویش بود و از خاطر نبرد که یوسف را جمال حق از قعر چاه به بیرون کشاند!

و براستی که آدمی را برای رسیدن به جواب سوالی باید!!!

فاین تذهبون؟؟؟ (پس به کجا می روید؟) "26 تکویر"

براستی کجای جــــاده ی زنـدگـــی هستیم؟؟!!