ی که گفتی جــــــان بده تا باشـــدت آرام جـــــان/جـــــان به غم هایش سپردم نیست آرامـم هنوز
کاش می شد...
کاش می شد لحـظه ای پرواز کرد
حـــــــــرف های تازه را آغــــاز کرد
کاش می شدخالی از تشویش بود
برگ ســــــــــبزی تحفه درویش بود
کاش می شـــــد ناز را دزدید و برد
بوسه را با غنچه هایش چید و برد
کاش تا دل می گرفت و می شکست
عشق می آمد کنارش می نشــست
کاش با هر دل دلی پیوند داشــت
هر نگاهی صد غزل لبخند داشت
کاش من هم یک قناری می شدم
در تب آواز جــــاری می شــــــــدم
بال در بال کــــــــــــــبوتر می زدم
آن طرف ها را کمی سر می زدم
می پریدم تا فراســــــــــــوی خیال
دور می گشتم ز مضمون های کال
طرح هایی تازه بر می داشتم
جای پای خار گل می کاشتم
با قناری ها غزل خوان می شدم
پشت هر آواز پنــــهان می شدم
آی مردم من غریبستانی ام
امتداد لحـــظه ای بارانی ام
شهرمن آن سوتر ازپروانه هاست
در حریم آبی افســـــــانه هاست
شهر من بوی تغـــــــزل می دهد
هر که می آید به او گل می دهد
دشت های سبز و وسعت های ناب
نســــترن نرگــس شــقایق آفــــتاب
باز این اطراف حالم را گرفت
لحظه پرواز بالـــــم را گرفت
می روم آغاز را پیدا کنم
در دل آیینه جایی وا کنم
نـام و یـاد خـدا آرامبخش دلهـاست