در آن خلوت که هستی بی نشان بود

به کنج نیستی عالم نهان بود

وجودی بود از نقش دویی دور

ز گفتگوی مایی و تویی دور

"جمالی" مطلق از قید مظاهر

به نور خویشتن، بر خویش ظاهر

دلارا شاهدی در حجله غیب

مبرا ذات او از تهمت عیب...

رخش ساده ز هر خطی و خالی

ندیده هیچ چشمی زو خیالی

نوای دلبری با خویش می‌ساخت

قمار عاشقی با خویش می‌باخت

ولی زان جا كه حكم خوبرویی است

ز پرده خوبرو در تنگ خویی است

نکو رو تاب مستوری ندارد

چو در بندی سر از روزن برآرد...

چو هر جا هست حسن... این اش تقاضاست

نخست این جنبش از "حسن" ازل خاست

برون زد خیمه ز اقلیم تقدس

تجلی كرد بر آفاق و انفس...

ز هر آیینه‌ای بنمود رویی

به هر جا خاست از وی گفتگویی...

ز ذرات جهان آیینه‌ها ساخت

ز روی خود به هر یك عكس انداخت...

"جمال" اوست هر جا جلوه كرده

ز معشوقان عالم بسته پرده...

به هر پرده كه بینی پردگی اوست

قضا جنبان هر دلبردگی اوست...

دلی كان عاشق خوبان دلجوست

اگر داند وگرنی عاشق اوست

"جامی"