اسرار حج(1)

هنگامی که امام سجاد ( علیه السلام ) از سفر حج بازگشت شخصی به نام «شبلی» که او نیز حج گزارده بود، به استقبال امام شتافت.

امام ( علیه السلام ) از او پرسید: ای شبلی! آیا حج گزاردی ؟

شبلی گفت: آری فرزند پیامبر !

امام ( علیه السلام ) فرمود: آیا به «میقات» فرود آمدی و جامه‏های دوخته را از تن درآوردی و غسل کردی؟

شبلی گفت: آری.

امام ( علیه السلام ) فرمود: آن گاه که به میقات فرود آمدی و جامه‏هایت را درآورده، «غسل احرام» کردی و خواستی «لباس احرام» بپوشی آیا چنین نیت کردی که «لباس گناه» را نیزاز خویشتن دورگردانی و «جامه اطاعت خداوند» را در برکنی؟

شبلی گفت: نه!

امام ( علیه السلام ) فرمود: آن هنگام که جامه‏های دوخته را از تن بیرون می‏آوردی، آیا قصد کردی که از ریا و نفاق و امور شبهه‏ناک نیز به درآیی ؟

شبلی گفت: نه!

امام ( علیه السلام ) فرمود: هنگامی که آلودگی‏های بدن خویش را با غسل می‏زدودی، آیا در این اندیشه بودی که خویشتن را نیز از رذیلت‏ها و گناهان بشویی ؟

شبلی گفت: نه !

امام ( علیه السلام ) فرمود: پس، نه به میقات فرود آمده‏ای و نه از لباس دوخته جدا شده‏ای و نه غسل کرده‏ای!

سپس امام ( علیه السلام ) به او فرمود: آیا نظافت کردی و «محرم» شدی، (لباس احرام پوشیدی) و نیّت حج کردی ؟

شبلی گفت: آری.

امام ( علیه السلام ) فرمود: آن‏گاه که نظافت می‏کردی و احرام می‏بستی و نیّت حج می‏نمودی، آیاقصدت این بود که با نور توبه و بازگشتی خالصانه به سوی خداوند، پلیدی‏ها وگناهان جانت را نیز بزدایی؟

شبلی گفت: نه !

امام ( علیه السلام ) فرمود: هنگام «محرم شدن» در این اندیشه بودی که علاوه بر آنچه در حالاحرام، بر تو حرام می‏گردد ( هر چه را خداوند ) برای همیشه حرام فرموده استنیز بر خویشتن حرام گردانی؟

شبلی گفت: نه !

امام ( علیه السلام ) فرمود: هنگام بستن پیمان حج، اندیشیدی که هر قید و بند غیر خدایی را از خویشتن بگشایی و تنها در گرو پیمان خداوند باشی ؟

شبلی گفت: نه !

امام ( علیه السلام ) فرمود: پس، نه نظافت کردی و نه محرم شده‏ای و نه پیمان حج بسته‏ای !

امام ( علیه السلام ) به او فرمود: آیا به «میقات» که وارد شدی، دو رکعت «نماز احرام» گزاردی و «لبیک» گفتی؟

شبلی گفت: آری.

امام ( علیه السلام ) فرمود: هنگام ورود به «میقات»، نیت و اندیشه‏ات نایل شدن به زیارت خداوند و وصول به لقای پروردگار بود ؟

شبلی گفت: نه !

امام ( علیه السلام ) فرمود: آن هنگام که «نماز احرام» می‏خواندی، آیا نیت کردی که به وسیلهنماز، که بهترین اعمال و برترین حسنات بندگان است، به خداوند نزدیک شوی وبه او تقرب جویی؟

شبلی گفت: نه !

امام ( علیه السلام ) فرمود: هنگامی که «لبیک» می‏گفتی، نیت و اندیشه‏ات این بود که زبانت را تنها به طاعات خداوند بگشایی و از همه گناهان فروبندی ؟

شبلی گفت: نه !

امام ( علیه السلام ) فرمود: نه به میقات وارد شده‏ای و نه نماز گزارده‏ای و نه لبیک گفته‏ای!

سپس امام ( علیه السلام ) به او فرمود: آیا به «حرم» وارد شدی و «کعبه» را دیدی و نماز گزاردی ؟

شبلی گفت: آری.

امام ( علیه السلام ) فرمود: آن هنگام که به حرم وارد شدی، قصد کردی که«غیبت» از مسلمانان و ملتاسلام و بی حرمتی به آبرو و شخصیت آنان را بر خویشتن حرام گردانی ؟

شبلی گفت: نه !

امام ( علیه السلام ) فرمود: هنگامی که به «مکه» رسیدی، چنین اندیشیدی و این گونه نیت کردی کهتنها به قصد خداوند آمده‏ای (نه به قصد شهرت و تجارت و…؟!)

شبلی گفت: نه !

امام ( علیه السلام ) فرمود: پس، نه به حرم وارد شده‏ای و نه کعبه را دیده‏ای و نه نمازگزارده‏ای!

 

بازگشت محبت

 

 

در روز اول سال تحصیلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت‌هاى اولیه، مطابق معمول به دانش‌آموزان گفت که همه آن‌ها را به یک اندازه دوست دارد و فرقى بین آن‌ها قائل نیست. البته او دروغ می‌گفت و چنین چیزى امکان نداشت.

مخصوصاً این که پسر کوچکى در ردیف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نیز دانش‌آموز همین کلاس بود. همیشه لباس‌هاى کثیف به تن داشت، با بچه‌هاى دیگر نمی‌جوشید و به درسش هم نمی‌رسید. او واقعاً دانش‌آموز نا مرتبی بود وخانم تامپسون از دست او بسیار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه کرد.

امسال که دوباره تدى در کلاس پنجم حضور می‌یافت، خانم تامپسون تصمیم گرفت به پرونده تحصیلى سال‌هاى قبل او نگاهى بیاندازد تا شاید به علّت درس نخواندن او پی‌ببرد و بتواند کمکش کند.

معلّم کلاس اول تدى در پرونده‌اش نوشته بود: « تدى دانش‌آموز باهوش، شاد و با استعدادى است. تکالیفش را خیلى خوب انجام می‌دهد و رفتار خوبى دارد. رضایت کامل».

معلّم کلاس دوم او در پرونده‌اش نوشته بود: « تدى دانش‌آموز فوق‌العاده‌اى است. همکلاسیهایش دوستش دارند ولى او به خاطر بیمارى درمان‌ناپذیر مادرش که در خانه بسترى است دچار مشکل روحى است.»

معلّم کلاس سوم او در پرونده‌اش نوشته بود: «مرگ مادر براى تدى بسیار گران تمام شده است. او تمام تلاشش را براى درس‌خواندن می‌کند ولى پدرش به درس و مشق او علاقه‌اى ندارد. اگر شرایط محیطى او در خانه تغییر نکند او به زودى با مشکل روبرو خواهد شد.»

معلّم کلاس چهارم تدى در پرونده‌اش نوشته بود: « تدى درس خواندن را رها کرده و علاقه‌اى به مدرسه نشان نمی‌دهد. دوستان زیادى ندارد و گاهى در کلاس خوابش می‌برد.» خانم تامپسون با مطالعه پرونده‌هاى تدى به مشکل او پى برد و از این که دیر به فکر افتاده بود خود را نکوهش کرد.

تصادفاً فرداى آن روز، روز معلّم بود و همه دانش‌آموزان هدایایى براى او آوردند. هدایاى بچه‌ها همه در کاغذ کادوهاى زیبا و نوارهاى رنگارنگ پیچیده شده بود، بجز هدیه تدى که داخل یک کاغذ معمولى و به شکل نامناسبى بسته‌بندى شده بود. خانم تامپسون هدیه‌ها را سرکلاس باز کرد. وقتى بسته تدى را باز کرد یک دستبند کهنه که چند نگینش افتاده بود و یک شیشه عطر که سه چهارمش مصرف شده بود در داخل آن بود.

 این امر باعث خنده بچه‌هاى کلاس شد امّا خانم تامپسون فوراً خنده بچه‌ها را قطع کرد و شروع به تعریف از زیبایى دستبند کرد. سپس آن را همانجا به دست کرد و مقدارى از آن عطر را نیز به خود زد. تدى آن روز بعد از تمام شدن ساعت مدرسه مدتى بیرون مدرسه صبر کرد تا خانم تامپسون از مدرسه خارج شد .

 سپس نزد او رفت و به او گفت: «خانم تامپسون، شما امروز بوى مادرم را می‌دادید.» خانم تامپسون ، بعد از خداحافظى از تدى، داخل ماشینش رفت و براى دقایقى طولانى گریه کرد. از آن روز به بعد، او آدم دیگرى شد و در کنار تدریس خواندن، نوشتن، ریاضیات و علوم، به آموزش «زندگی» و «عشق به همنوع» به بچه‌ها پرداخت و البته توجه ویژه‌اى نیز به تدى می‌کرد.

پس از مدتى، ذهن تدى دوباره زنده شد. هر چه خانم تامپسون او را بیشتر تشویق می‌کرد او هم سریعتر پاسخ می‌داد. به سرعت او یکى از با هوش‌ترین بچه‌هاى کلاس شد و خانم تامپسون با وجودى که به دروغ گفته بود که همه را به یک اندازه دوست دارد، امّا حالا تدى دانش‌آموز محبوبش شده بود.

یکسال بعد، خانم تامپسون یادداشتى از تدى دریافت کرد که در آن نوشته بود شما بهترین معلّمى هستید که من در عمرم داشته‌ام. شش سال بعد، یادداشت دیگرى از تدى به خانم تامپسون رسید. او نوشته بود که دبیرستان را تمام کرده و شاگرد سوم شده است. و باز هم افزوده بود که شما همچنان بهترین معلمى هستید که در تمام عمرم داشته‌ام.

چهار سال بعد از آن، خانم تامپسون نامه دیگرى دریافت کرد که در آن تدى نوشته بود با وجودى که روزگار سختى داشته است امّا دانشکده را رها نکرده و به زودى از دانشگاه با رتبه عالى فارغ‌التحصیل می‌شود. باز هم تأکید کرده بود که خانم تامپسون بهترین معلم دوران زندگیش بوده است.

چهار سال دیگر هم گذشت و باز نامه‌اى دیگر رسید. این بار تدى توضیح­ داده بود که پس از دریافت لیسانس تصمیم ‌گرفته به تحصیل ادامه دهد و این کار را کرده است. باز هم خانم تامپسون را محبوبترین و بهترین معلم دوران عمرش خطاب کرده بود. امّا این بار، نام تدى در پایان‌نامه کمى طولانی‌تر شده بود: دکتر تئودور استودارد. ماجرا هنوز تمام نشده است.

بهار آن سال نامه دیگرى رسید. تدى در این نامه گفته بود که با دخترى آشنا شده و می‌خواهند با هم ازدواج کنند. او توضیح­ داده بود که پدرش چند سال پیش فوت شده و از خانم تامپسون خواهش کرده بود اگر موافقت کند در مراسم عروسى در کلیسا، در محلى که معمولاً براى نشستن مادر داماد در نظر گرفته می‌شود بنشیند. خانم تامپسون بدون معطلى پذیرفت و حدس بزنید چکار کرد؟

او دستبند مادر تدى را با همان جاهاى خالى نگین‌ها به دست کرد و علاوه بر آن، یک شیشه از همان عطرى که تدى برایش آورده بود خرید و روز عروسى به خودش زد.

 تدى وقتى در کلیسا خانم تامپسون را دید او را به گرمى هر چه تمامتر در آغوش فشرد و در گوشش گفت: «خانم تامپسون از این که به من اعتماد کردید از شما متشکرم. به خاطر این که باعث شدید من احساس کنم که آدم مهمى هستم از شما متشکرم. و از همه بالاتر به خاطر این که به من نشان دادید که می‌توانم تغییر کنم از شما متشکرم.»

خانم تامپسون که اشک در چشم داشت در گوش او پاسخ داد: «تدى، تو اشتباه می‌کنى. این تو بودى که به من آموختى که می‌توانم تغییر کنم. من قبل از آن روزى که تو بیرون مدرسه با من صحبت کردى، بلد نبودم چگونه تدریس کنم .»

 بد نیست بدانید که تدى استودارد هم اکنون در دانشگاه آیوا استاد برجسته پزشکى است و بخش سرطان دانشکده پزشکى دانشگاه نیز به نام او نامگذارى شده است.

طریقت...حقیقت

 

دلا دایم گدای کوی او باش

 

به حکم آنکه دولت جاودان به

 


 

 
از عارفی پرسيدند :  استاد تو در طريقت چه كسي بود ؟ 


او پاسخ داد :

 

يك سگ ! روزي سگي را ديدم كه در كنار رودخانه اي ايستاده بود و از شدت تشنگي در حال مرگ بود .

 

هربار كه سگ خم می شد تا از اب رودخانه بنوشد تصوير خود را در آب مي ديد و مي ترسيد , زيرا تصور

 

ميكرد سگ ديگري نيز در رودخانه است .

 

در نهايت پس از  مدتي طولاني سگ ترس خود را كنار گذاشت و به درون رودخانه پريد . 

 

با پريدن سگ در رودخانه تصوير او در اب نيز ناپديد شد , به اين ترتيب سگ متوجه شد آنچه باعث ترس او

 

 شده , خودش بوده است .

  

 در واقع مانع ميان او و آنچه به دنبالش بود به اين شكل از ميان رفت .

 

من نيز وقتي به درون خود فرو رفتم متوجه شدم مانع من و انچه در جستجويش مي باشم خودم هستم و

 با آموختن از رفتار اين سگ حقيقت را دريافتم .

 

زندگی چند سنت است؟؟؟

 

روزی پسر بچه ای در خیابان سکه ای یک سنتی پیدا کرد.

 

او از پیدا کردن این پول ، آن هم بدون هیچ زحمتی ، خیلی ذوق زده شد.این تجربه باعث شد که بقیه ی روزها با چشمهای باز سرش را به سمت پایین بگیرد ...به دنبال گنج .

 

او در مدت زندگیش 296 سکه ی یک سنتی ، 48 سکه پنج سنتی ، 19 سکه ی ده سنتی ، 16 سکه ی بیست و پنج سنتی ، 2 سکه ی نیم دلاری و یک اسکناس مچاله شده ی یک دلاری پیدا کرد .

 

یعنی در مجمع 13 دلار و 26 سنت .

 

 

در برابر به دست آوردن این 13 دلار و 26 سنت او زیبایی دل انگیز 31369 طلوع خورشید ، درخشش 157 رنگین کمان و منظره ی درختا ن افرا در سرمای پاییز را از دست داد .

 

او هیچ گاه حرکت ابرهای سفید را بر فراز آسمان ، در حالی که از شکلی به شکل دیگر در می آمدند ، ندید.

 

پرندگان در حال پرواز ، درخشش خورشید و لبخند هزاران رهگذر ، هرگز جزئی از خاطرات او نشد...

 

دو دوست...

دو دوست با پای پیاده از جاده ای در بیابان عبور میکردند.

 

بین راه سر موضوعی اختلاف پیدا کردند و به مشاجره پرداختند.یکی از آنها از سر خشم؛بر چهره دیگری سیلی زد.

 

دوستی که سیلی خورده بود؛سخت آزرده شد ولی بدون آنکه چیزی بگوید،روی شنهای بیابان نوشت: امروز بهترین دوست من بر چهره ام سیلی زد.

 

آن دو کنار یکدیگر به راه خود ادامه دادند تا به یک آبادی رسیدند.

 

تصمیم گرفتند قدری آنجا بمانند و کنار برکه آب استراحت کنند.

 

ناگهان شخصی که سیلی خورده بود؛لغزید و در آب افتاد.نزدیک بود غرق شود که دوستش به کمکش شتافت و او را نجات داد.

 

بعد از آنکه از غرق شدن نجات یافت؛بر روی صخره ای سنگی این جمله را حک کرد:

 

امروز بهترین دوستم جان مرا نجات داد.

 

دوستش با تعجب پرسید: بعد از آنکه من با سیلی ترا آزردم؛تو آن جمله را روی شنهای بیابان نوشتی ولی حالا این جمله را روی تخته سنگ نصب میکنی؟

 

دیگری لبخند زد و گفت: وقتی کسی مارا آزار میدهد؛باید روی شنهای صحرا بنویسیم تا بادهای بخشش؛آن را پاک کنند ولی وقتی کسی محبتی در حق ما میکند باید آن را روی سنگ حک کنیم تا هیچ بادی نتواند آن را از یادها ببرد.

 

اگر گم کرده ای ای دل...

 

 مردی با خود زمزمه کرد : خدایا با من حرف بزن یک سار شروع به خواندن کرد اما مرد نشنید .
فریاد برآورد : خدایا با من حرف بزن آذرخش در آسمان غرید اما مرد گوش نکرد
مرد به اطراف خود نگاه کرد و گفت : خدایا بگذار تو را ببینم ستاره ای درخشید
اما مرد ندید.
مرد فریاد کشید : یک معجزه به من نشان بده نوزادی متولد شد اما مرد توجهی نکرد.
پس مرد در نهایت یاس فریاد زد : خدایا مرا لمس کن و بگذار بدانم که اینجا حضور داری.
در همین زمان خداوند پایین آمد و مرد را لمس کرد.
اما مرد پروانه را پراند و به راهش ادامه داد ...


 دلت را خانه ما کن مصفا کردنش با من
به ما درد دل افشا کن مداوا کردنش با من


اگر گم کرده ای ای دل کلید استجابت را
بیا یک لحظه با ما باش پیدا کردنش با من


بیفشان قطره اشکی که من هستم خریدارش
بیاور قطره ای اخلاص و دریا کردنش با من


به من گو حاجت خود را اجابت میکنم آنی
طلب کن آنچه میخواهی مهیا کردنش با من


بیا قبل از وقوع مرگ روشن کن حسابت را
بیاور نیک و بد را جمع ، منها کردنش با من


چو خوردی روزی امروز ما را شکر نعمت کن
غم فردا مخور تامین فردا کردنش با من


به قرآن آیه رحمت فراوان است ای انسان
بخوان این آیه را تفسیر و معنا کردنش با من


اگر عمری گنه کردی مشو نومید از رحمت
تو توبه نامه را بنویس، امضا کردنش با من

دلی یا دلبری یا جان و یا جانان نمی دانم/همه هستی تویی،فی الجمله این و آن نمی دانم


گویند شخص مومن و ثروتمندی ؛  بنده و يا غلامي  را خريد و به منزل آورد  و در منزل  از او پرسيد :

نام توچيست ؟ غلام  گفت : هرچه صدايم كني !

پرسيد : چه كار بلدي ؟ غلام گفت : هر كاري بگوئي ؛ انجام ميدهم !

پرسيد : چه غذائي ميخوري ؟ غلام گفت : هر چه بدهيد ؛ ميخورم !

پرسيد : كجا مي خوابي ؟ غلام گفت : هر كجا شما بگوئي ؛ مي خوابم !

آن مرد با ناراحتي گفت : تو مرا مسخره كرده اي ؟ اين چه جوابهائي است كه مي دهي ؟

غلام گفت : مگر نه اين است كه من بنده شما هستم ؟ آن مرد گفت : بله !

غلام گفت : كدام بنده اي به  صاحب خود ميگويد : به من فلان غذا را بده و مرا فلان اسم صدا كن و فلان كار را به من بده و فلان محل را براي خواب من آماده كن و....... صاحب من شما هستيد و هر كاري كه خواستي با من ميتواني بكني و کار من فقط اطاعت است .

آن مرد باخود فكر كرد و پيش خود گفت : اگر راه ورسم بندگي اين است كه غلام مي گويد ؛ پس من چگونه بندگي خدا را ميكنم ؛ كه همیشه ميگويم چرا اين را به من ندادي و فلان چیز را به من بده و ...؟؟؟

*************

آن یکی آمد در یاری بزد///گفت یارش کیستی ای معتمد

گفت من گفتش برو هنگام نیست/// بر چنین خوانی مقام خام نیست

خام را جز آتش هجر و فراق/// کی پزد کی وا رهاند از نفاق

رفت آن مسکین و سالی در سفر///در فراق دوست سوزید از شرر

پخته گشت آن سوخته پس باز گشت/// باز گرد خانهٔ همباز گشت

حلقه زد بر در بصد ترس و ادب/// تا بنجهد بی‌ادب لفظی ز لب

بانگ زد یارش که بر در کیست آن/// گفت بر در هم توی ای دلستان

گفت اکنون چون منی ای من در آ/// نیست گنجایی دو من را در سرا

نیست سوزن را سر رشتهٔ دوتا/// چونک یکتایی درین سوزن در آ

... اینجاست !!!

ظهر یک روز سردزمستانی وقتی امیلی به خانه برگشت پشت در پاکت نامه ای رادیدکه نه تمبری داشت و نه مهر
اداره پست روی آن بود  فقط نام و آدرسش روی پاکت نوشته شده بود
او با تعجب پاکت را باز کرد ونامه داخلی آن را خواند:
امیلی عزیز:
عصر امروز به خانه ی تو می آیم تا تو را ملاقات کنم
باعشق خدا
امیلی همان طور که بادست های لرزان نامه را روی میز می گذاشت با خود فکرکرد که چرا خدا می خواهد او را
ملاقات کند ؟ او که آدم مهمی نبود در همین فکرها بود که ناگهان کابینت خالی آشپزخانه را به یاد آورد و با خود گفت: من که چیزی برای پذیرایی ندارم پس نگاهی به کیف پولش انداخت او فقط 5دلارو 40سنت داشت بااین حال به سمت فروشگاه بیرون آمد برف به شدت در حال بارش بود و اوعجله داشت تا زود به خانه برسد و عصرانه را حاضر کند
در راه برگشت زن و مرد فقیری به امیل گفتتند خانم ما خانه و پولی نداریم بسیار سردمان است و گرسنه هستیم آیا امکان دارد به ما کمکی کنید ؟
امیلی جواب دارد متاسفم من دیگر پولی ندارم و این نان ها را هم برای مهمانم خریده ام . مرد گفت بسیار خوب خانم متشکرم
و بعد دستش را روی شانه ی همسر گذاشت وبه حرکت ادامه دادندهمان طور که مرد و زن فقیر در حال دور شدن بودند امیلی درد شدیدی را در قلبش احساس کرد به سرعت دنبال آنها دوید آقا خانم خواهش می کنم صبر کنید وقتی امیلی به زن و مرد فقیر رسید سبد غذا را به آنها داد و بعد کتش را در آوردو روی شانه های زن انداخت مرد از او تشکر کرد و برایش دعا کرد.

 وقتی امیلی به خانه رسید یک لحظه ناراحت شد. چون خدا می خواست به ملافاتش بیاید واو دیگر چیزی برای پذیرایی از خدا نداشت همان طور که در را باز می کرد پاکت نامه دیگری را روی زمین دید نامه را برداشت و باز کرد
امیلی عزیز
از پذیرایی خوب و کت زیبایت متشکرم
با عشق خدا

حکايت بهلول و شيخ جنيد بغداد 

آورده‌اند كه شيخ جنيد بغداد به عزم سير از شهر بغداد بيرون رفت و مريدان از عقب او شيخ احوال بهلول را پرسيد. گفتند او مردي ديوانه است. گفت او را طلب كنيد كه مرا با او كار است. پس تفحص كردند و او را در صحرايي يافتند. شيخ پيش او رفت و در مقام حيرت مانده سلام كرد. بهلول جواب سلام او را داده پرسيد چه كسي (هستي)؟ عرض كرد منم شيخ جنيد بغدادي. فرمود تويي شيخ بغداد كه مردم را ارشاد مي‌كني؟ عرض كرد آري.. بهلول فرمود طعام چگونه ميخوري؟ عرض كرد اول «بسم‌الله» مي‌گويم و از پيش خود مي‌خورم و لقمه كوچك برمي‌دارم، به طرف راست دهان مي‌گذارم و آهسته مي‌جوم و به ديگران نظر نمي‌كنم و در موقع خوردن از ياد حق غافل نمي‌شوم و هر لقمه كه مي‌خورم «بسم‌الله» مي‌گويم و در اول و آخر دست مي‌شويم..

    بهلول برخاست و دامن بر شيخ فشاند و فرمود تو مي‌خواهي كه مرشد خلق باشي در صورتي كه هنوز طعام خوردن خود را نمي‌داني و به راه خود رفت. مريدان شيخ را گفتند: يا شيخ اين مرد ديوانه است. خنديد و گفت سخن راست از ديوانه بايد شنيد و از عقب او روان شد تا به او رسيد. بهلول پرسيد چه كسي؟ جواب داد شيخ بغدادي كه طعام  خوردن خود را نمي‌داند. بهلول فرمود آيا سخن گفتن خود را مي‌داني؟ عرض كرد آري. بهلول پرسيد چگونه سخن مي‌گويي؟ عرض كرد سخن به قدر مي‌گويم و بي‌حساب نمي‌گويم و به قدر فهم مستمعان مي‌گويم و خلق را به خدا و رسول دعوت مي‌كنم و چندان سخن نمي‌گويم كه مردم از من ملول شوند و دقايق علوم ظاهر و باطن را رعايت مي‌كنم. پس هر چه تعلق به آداب كلام داشت بيان كرد.  

بهلول گفت گذشته از طعام خوردن سخن گفتن را هم نمي‌داني.. پس برخاست و دامن بر شيخ افشاند و برفت. مريدان گفتند يا شيخ ديدي اين مرد ديوانه است؟ تو از ديوانه چه توقع داري؟ جنيد گفت مرا با او كار است، شما نمي‌دانيد. باز به دنبال او رفت تا به او رسيد. بهلول گفت از من چه مي‌خواهي؟ تو كه آداب طعام خوردن و سخن گفتن خود را نمي‌داني، آيا آداب خوابيدن خود را مي‌داني؟ عرض كرد آري. بهلول فرمود چگونه مي‌خوابي؟ عرض كرد چون از نماز عشا فارغ شدم داخل جامه‌ خواب مي‌شوم، پس آنچه آداب خوابيدن كه از حضرت رسول (عليه‌السلام) رسيده بود بيان كرد.

  بهلول گفت فهميدم كه آداب خوابيدن را هم نمي‌داني. خواست برخيزد جنيد دامنش را بگرفت و گفت اي بهلول من هيچ نمي‌دانم، تو قربه‌الي‌الله مرا بياموز.

 بهلول گفت چون به ناداني خود معترف شدي تو را بياموزم.

بدانكه اينها كه تو گفتي همه فرع است و اصل در خوردن طعام آن است كه لقمه حلال بايد و اگر حرام را صد از اينگونه آداب به جا بياوري فايده ندارد و سبب تاريكي دل شود.. جنيد گفت جزاك الله خيراً! و در سخن گفتن بايد دل پاك باشد و نيت درست باشد و آن گفتن براي رضاي خداي باشد و اگر براي غرضي يا مطلب دنيا باشد يا بيهوده و هرزه بود.. هر عبارت كه بگويي آن وبال تو باشد. پس سكوت و خاموشي بهتر و نيكوتر باشد. و در خواب كردن اين‌ها كه گفتي همه فرع است؛ اصل اين است كه در وقت خوابيدن در دل تو بغض و كينه و حسد بشري نباشد.

حکایت..

رحمت

روزی شیخ ابوالحسن خرقانی نماز می خواند

آوازی شنید که ای ابوالحسن ،

خواهی که آنچه از تو میدانم با خلق بگویم تا سنگسارت کنند ؟

شیخ گفت: بار خدایا !

خواهی آنچه را که از رحمت تو می دانم و از کرم تو می بینم

با خلق بگویم تا دیگر هیچ کس سجده ات نکند ؟

آواز آمد : نه از تو ، نه از من .

*********************

***************

یا اله العاصین

حضرت موسی در كوه طور در مناجات خود عرض كرد: 

 یا اله العارفین (ای خدای عارفان)جواب آمد؛ لبیك (یعنی ندای تو را پذیرفتم). 

 سپس عرض ‍ كرد: یا اله المطیعین (ای خدا اطاعت كنندگان) جواب شنید لبیك، 

 سپس ‍ عرض كرد: یا اله العاصین (ای خدای گنهكاران)، این دفعه سه بار شنید 

 لبیك،لبیک، لبیك . موسی عرض كرد: حكمتش چیست كه این دفعه سه بار شنیدم كه  

فرمودی لبیك، به او خطاب شد: عارفان به معرفت خود، و نیكوكاران به كار نیك خود، و  

مطیعان به اطاعت خود، اعتماد دارند، ولی گنهكاران، جز به فضل من، پناهی ندارند، اگر از 

 درگاه من نا امید گردند، به درگاه چه كسی پناه ببرند؟! 

پ.ن1 :

 دلا بســوز که ســوز تو کــارها بکند /// نیــــاز نیم شبی دفع صد بــلا بکند

طبیب عشق مسیحادمست و مشفق لیک /// چو درد در تــو نبیند کــه را دوا بکند

تــو با خــدای خود انداز کار و دل خوش دار /// که رحــم اگــر نکند مدعی خـــدا بکند

 پ.ن2:

گر مرد رهی میان خون باید رفت /// از پای فتاده سرنگون باید رفت

تو پای به راه درنه و هیچ مپرس /// خود راه بگویدت که چون باید رفت

پ.ن3:

خدایا : این عزت مرا بس که بنده ی تو باشم و این فخر مرا بس که پروردگار من باشی

 تو آنچنانی که دوست می دارم، پس مرا چنان کن که دوست می داری.

  امام علی (ع)

حکایت.

مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را درمسجد بخواند. لباس پوشید و راهی مسجد شد. در راه  مسجد، مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت.
مرد لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی مسجد شد. در راه  مسجد و در همان نقطه مجدداً زمین خورد! او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. یک بار دیگر لباسهایش را عوض کرد و راهی مسجد شد. در راه  مسجد، با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسید. مرد پاسخ داد: (( من دیدم شما در راه  مسجد دو بار به زمین افتادید.)) از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم.

مرد اول از او بطور فراوان تشکر می کند و هر دو راهشان را به طرف مسجد ادامه می دهند. همین که به مسجد رسیدند، مرد اول از مرد چراغ بدست در خواست می کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند. مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداری می کند. مرد اول درخواستش را دوبار دیگر تکرار می کند و مجدداً همان جواب را می شنود. مرد اول سوال می کند که چرا او نمی خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند. مرد دوم پاسخ داد: ((من شیطان هستم.)) مرد اول با شنیدن این جواب جا خورد.

شیطان در ادامه توضیح می دهد:(من شما را در راه به مسجد دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردن شما شدم.) وقتی شما به خانه رفتید، خودتان را تمیز کردید و به راهمان به مسجد برگشتید، خدا همه گناهان شما را بخشید. من برای بار دوم باعث زمین خوردن شما شدم و حتی آن هم شما را تشویق به ماندن در خانه نکرد، بلکه بیشتر به راه مسجد برگشتید. به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد خانواده ات را بخشید. من ترسیدم که اگر یک بار دیگر باعث زمین خوردن شما بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را خواهد بخشید. بنا براین، من سالم رسیدن شما را به خانه خدا (مسجد) مطمئن ساختم.