گاهی آدمی را برای رسیدن به جواب سوالی باید...(خود نوشت1)

زندگی همانند جـــاده ای ست با ابتــدا و انتــهایی( از او و به او )،که مسیرهایش را آدمی انتخاب می کند با آنچه اندرون ذهن خود دارد... و اینگونه راهی را بر می گزیند...و سرانجام افکارش منزلی از منازل را برایش رقم خواهد زد...
یادمان باشد که جاده ی زندگی ، گذرگاههای تنگی هم دارد...
یادمان باشد که بعضی ها زود می رسند و بعضی ها کمی دیر تر...
مهم نیست که ما کی خواهیم رسید بلکه مهم این است که چگونه می رسیم و چگونه این مسیر را طی می کنیم...
یادمان باشد که در گذر ازین گذرگاه ، آسمان دل آدمی گاهی هم شرجی می شود پس امیدش باید ، صبرش باید ، توکلش باید ...
یادمان باشد که هرگز در گذر ایام غرق نشویم و بدانیم که داشتن یک صفت خوب برای همیشه بسی ارزنده تر است از بیشتر داشتنش در زمان محدودی. و به عبارتی داشتن یک صفت پسندیده برای همیشه خوب است هر چند اندک...
در جاده ی بی بازگشت زندگی ، هر لحظه ای که سپری شد هرگز باز نمی گردد و تو را یارای قدم نهادن به عقب نیست و از گذشته فقط و فقط باید آموخت و آموخت... یادمان باشد که زمان هرگز بخاطر من و تو توقف نخواهد کرد...
دانه ای که در دل خاک پنهان گشته ، هم می تواند این قابلیت را پیدا کند که رشد و نمو کند و به سر حد خود برسد و هم می تواند در همان تنگنا باقی بماند.فکر و اندیشه هم اگر فراخ نیابد ، می ماند و ماندن ذهن چیزی نیست جز خاموشی روح...
همه ی آدم ها با فقری ظاهری می میرند اما درونشان می تواند غنی باشد، درونی که سرشار است از بصیرت ، یقین ، علم ، حکمت، خود آگاهی، ایمان ، عمل و صداقت ...
...آری...باید همواره با خود هم صادق بود و از خاطر نبرد که صداقت تنها و تنها در کلام منحصر نمی شود.بی شک اگر آدمی را صداقت در فکر، صداقت در نگاه ، صداقت در عمل نباشد صداقت در کلام هم نخواهد بود...
گاهی آدمی برای اینکه پر شود ، اول از همه باید خالی شود ، خالی از حرص و آز ، خالی از حسادت و طمع و خالی از... به درون خویش سری بزنیم و بدانیم طعامی را که ارزنده باشد در هر ظرف ناشایسته ای نخواهند گذارد...
براستی که عزیزترین ها را باید به عزیزترین چیزها مشغول کرد و بنده عزیز است و برگزیده ، پس تا زمانی باقیست بنگریم که به چه مشغولیم...براستی شاید طلوع خورشید امروز برایمان آخرین طلوع باشد...
نشانه هایش در سراسر گیتی جاریست اما به شرطی... تامل آدمی...آری ...آدمی را تامل باید تا بتواند در این اقیانوس هستی نظری بیفکند.و بداند که او در هر جایی که بخواهد هست و همواره همراه ماست حتی نزدیکتر از او به او، و بداند که آسمان با همه گستردگی اش ، زمین با همه آنچه که در خود دارد و با همه بشرهایش و با همه ی انسان هایش دلالتی بر اویند... براستی که او " هوالباطن" است و "هوالظاهر" ...پس اندکی تامل باید...
و نباید از خاطر برد که بین کفتر و کفتار ، بین رحیم و رجیم ، بین باخدایی و ناخدایی تفاوتی ست بس عظیم...
و اینگونه آدمی را راهیست برای شناخت... و آرامش خیال... چرا که تنها با یاد اوست که دلها آرام می گیرد...بخاطر بسپاریم که آرامش به معنای ماندن و راکد بودن نیست بلکه آرامشی است همراه با شور و شعف.چرا که آبهای راکد هرچند که آرام اند ولی بسیار متعفنندو حال آنکه، آب جویبارها در گذر از سنگلاخ ها زلال می شوند...
و این کوششی بیهوده است اگر آدمی آرامش را در جایی جز درون خویش جستجو کند.چرا که در این دنیا همه چیز و همه کس وسیله اند ... فقط وسیله ای برای رسیدن...
نباید خویش را در درون خویش گم کرد . باید ناجی دل خویش بود و از خاطر نبرد که یوسف را جمال حق از قعر چاه به بیرون کشاند!
و براستی که آدمی را برای رسیدن به جواب سوالی باید!!!
فاین تذهبون؟؟؟ (پس به کجا می روید؟) "26 تکویر"
براستی کجای جــــاده ی زنـدگـــی هستیم؟؟!!
نـام و یـاد خـدا آرامبخش دلهـاست