دلی یا دلبری یا جان و یا جانان نمی دانم/همه هستی تویی،فی الجمله این و آن نمی دانم
گویند شخص مومن و ثروتمندی ؛ بنده و يا غلامي را خريد و به منزل آورد و در منزل از او پرسيد :
نام توچيست ؟ غلام گفت : هرچه صدايم كني !
پرسيد : چه كار بلدي ؟ غلام گفت : هر كاري بگوئي ؛ انجام ميدهم !
پرسيد : چه غذائي ميخوري ؟ غلام گفت : هر چه بدهيد ؛ ميخورم !
پرسيد : كجا مي خوابي ؟ غلام گفت : هر كجا شما بگوئي ؛ مي خوابم !
آن مرد با ناراحتي گفت : تو مرا مسخره كرده اي ؟ اين چه جوابهائي است كه مي دهي ؟
غلام گفت : مگر نه اين است كه من بنده شما هستم ؟ آن مرد گفت : بله !
غلام گفت : كدام بنده اي به صاحب خود ميگويد : به من فلان غذا را بده و مرا فلان اسم صدا كن و فلان كار را به من بده و فلان محل را براي خواب من آماده كن و....... صاحب من شما هستيد و هر كاري كه خواستي با من ميتواني بكني و کار من فقط اطاعت است .
آن مرد باخود فكر كرد و پيش خود گفت : اگر راه ورسم بندگي اين است كه غلام مي گويد ؛ پس من چگونه بندگي خدا را ميكنم ؛ كه همیشه ميگويم چرا اين را به من ندادي و فلان چیز را به من بده و ...؟؟؟
*************
آن یکی آمد در یاری بزد///گفت یارش کیستی ای معتمد
گفت من گفتش برو هنگام نیست/// بر چنین خوانی مقام خام نیست
خام را جز آتش هجر و فراق/// کی پزد کی وا رهاند از نفاق
رفت آن مسکین و سالی در سفر///در فراق دوست سوزید از شرر
پخته گشت آن سوخته پس باز گشت/// باز گرد خانهٔ همباز گشت
حلقه زد بر در بصد ترس و ادب/// تا بنجهد بیادب لفظی ز لب
بانگ زد یارش که بر در کیست آن/// گفت بر در هم توی ای دلستان
گفت اکنون چون منی ای من در آ/// نیست گنجایی دو من را در سرا
نیست سوزن را سر رشتهٔ دوتا/// چونک یکتایی درین سوزن در آ
نـام و یـاد خـدا آرامبخش دلهـاست